اولین روزی که برای قرارداد و این صحبتا اومدیم خونه حاج خانوم صابخونه من تو یه شرکت تبلیغاتی کار می کردم. صبح میرفتم شرکت و شب برمیگشتم. فاصله اون شرکت تا خونه ام هم خیلی زیاد بود. روزایی هم که هم دانشگاه میرفتم هم سر کارکه خیلی دیرترمیومدم. حالا دیگه حاج خانوم و همین همسایه پایینی مطمئنن که من هیچ وقت به جز روزای تعطیل و شبا خونه نیستم. خوب از بعضی جهات بد نیست چون کافیه این حاج خانومه بفهمه که من سر کار نمیرم و خونه ام منو ول نمیکنه باید همش پیشش باشم و بشم همدمش. جالبیه قضیه اینجاست که جدیدنا هم متوجه شدم اینا که میدونن من نیستم چقدر حرف در مورد من بینشون رد وبدل میشه!!! مثه همین چند دقیقه پیش که حاج خانوم با صدای بلند داشت داستان هایی بس شگرف در مورد من و اتفاقاتم برا این خانومه تعریف می کرد...
با این همه مشکلات و فشارهای روحی حاکی از بیکاری و ول معطلی اینجانب و اینکه اگه یه روزی حاج خانومه بفهمه که شبایی که بهم زنگ میزد و میگفت از سر کار اومدی بیا یه چایی بخورتا خستگیت در بره، بنده به هیچ عنوان دچار خستگی حاصل از کار نبودم چه آبروها که از من نمیبره، باز هم من هیچ تلاش مثبتی در راستای فرار از این وضعیت نمیکنم. اصلاً دقیقاً نمیدونم چطور باید دنبال کار بگردم. کارم شده جستجو در روزنامه ها و آگهی ها و ... که اعتبار زیادی هم بهشون نیست و اصلا آخر سالی فایده ی چندانی هم نداره. بهتر بگم اعتقادی هم بهشون ندارم. همیشه دوست داشتم از طریق یه معرف جایی برم. یه معرف مطمئن که مطمئن هم باشم جایی که میرم هر جایی نیست... هر چند جدیدنا هر جایی هم رفتم!!
همش فکر میکنم بنده یک استعداد کشف نشده ی بسیار ارزشمندم که نباید کار حرفه ایم رو از هر جایی شروع کنم. و هر روز دارم آب میشم و کسی هم نیست که بیاد و منو کشف کنه!!! و حقم از زندگی خیلی بیشتر از این حرفاست و آخر استعداد و ایده و فکر نابم... و آخر باهوشی و اینا هستم و کافیه زمینش مهیا باشه تا بنده بدون اینکه چیزی رو بهم آموزش بدن با هوش سرشارم خودم بتونم یاد بگیرم... و در مواردی هر چند بسیار ناچیز همین طور هم بوده ولی کو موقعیت؟؟؟؟؟
جالبه چند روز پیش وقتی داشتم با دوست استرالیایی ام (خداییش تلفظش خیلی سخته!!) چت میکردم که آقاییه حدود 50 ساله، باورش نمیشد که فارغ التحصیلای دانشگاهی در ایران باید خیلی خوش شانس باشن که بلافاصله بعد از اتمام دانشگاه برن سر کار!! و اصلا این موضوع براش قابل هضم نبود. حالا بلافاصله که پیشکش ما با کمی فاصله هم قبول داریم!!
ولی راست میگن هر جای دنیا که بری آسمون همین رنگه!! مردا مردن دیگه!! اینجا و آفریقا و استرالیا و مریخ هم نداره. به هر حال اتفاقاتی بسی شگرف در حین چتیدن با این آقا باعث تثبیت این نظریه در ذهن اینجانب شد و فهمیدم که ظرفیت های این موجودات بسی در یک اندازه و البته بسیار ناچیز است!! بلهههههه
.
.
جمعه رفته بودیم دربند. هوا غوغا بود. نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. ما هم مثه بچه مثبتا رفتیم بالا و موقع برگشتن جایی نشسته بودیم که کمی خستگی در کنیم که ییهویی دیدم ای دل غافل این زوجین گرامی که دارن دست در دست هم میان بالا چقدررررررر آشنا هستن!!ای بابا اینکه مریم هم اتاقی سابقمه... ای ول بابا... خلاصه کلی با هم خوش و بش کردیم و آقای محترم بسی مودب تشریف داشتن که حتی جواب سلام ما رو هم ندادن. حالا کجای این قضیه جالبه الان واست میگم... خوب این مریم خانوم که بعدنا فهمیدیم در اصل اعظم خانوم هستن!! بسیار بسیار در نظر اینجانبان مشکوک تشریف داشتن. و وقتی پای خانواده و سال تولد و این چیزا هم وسط میومد که دیگه بدتر. یه روزی ایشون االتفاط یا الطفات فرمودن که 25 سالشونه و این حرفا... یه شبی که نسیم اون یکی هم اتاقیم به یاد نامزد از دست رفته اش رفته بود و برا خودش زده بود زیر گریه، مریم خانوم بالاخره دست از مشکوک بازیاش برمیداره و برا دل داری نسیم شروع میکنه از زندگی خودش گفتن!! که طی این عملیات انتحاری کشف میشه که ایشون یک خانوم 32 ساله ی متعلقه یا ؟(خدایا من چرا اینقدر املام ضعیفه؟؟) هستن که یک دختر 14 ساله هم دارن!!!... و بیچاره نسیم همون جا سکته رو میزنه و بعدش هر چی نامزد و گریه و اشک وفغان بوده رو با خودش به گور میبره...
یه روز از روزا که همگی با هم رفته بودیم نمایشگاه بین المللی کتاب، و حدود 7-8 تا دختر ترگل مرگل آرایش کرده ی چشم به در دوخته بودیم!! پسری کم سن و سال با اسب سفیدش عدل اومد سراغ همین مریم خانوم و بهش پیشنهاد داد و با هم دوست شدن و ما بقیه دست از پا درازتر به سمت خوابگاهمان برگشتیم!! و این بنده خدای اسب سوار هیچ وقت نفهمیده که دوست دخترش یه دختر 22 ساله نیست و بلکه یه زن 32 ساله است و بهش حق هم میدم که نفهمه!! ما که هم اتاقیاش بودیم نتونسته بودیم تشخیص بدیم، چه برسه به اون بدبخت!!!
و مریم همیشه با افتخار میومد و میگفت که چطور تیغش زده و به کجاها کشوندتش، که یادمه یه روز سر این مسئله باهاش دعوام هم شد. فکر کن دخترش ( که ما همگی به جز نسیم فکر میکردیم خواهر کوچیکشه و نسیم هم خداییش هیچ وقت به من لو نداد!!) بهش زنگ میزد و گریه میکرد که جمعه ها بیا خونه ولی خانوم تهران میموندن که آقای اسب سوارو بتیغن! ای نامررررررد یا همون ای نا زن!!
دیروز همه کارامو ول کرده بودم و داشتم برا بار چندم فیلم زندگی و مرگ فروغ فرخزاد رو میدیم. خواهر، مادر و آشنایان فروغ در موردش صحبت میکردن. جایی مادرش گفت که همه بچه های من اهل مطالعه بودن. مثلاً فروغ همیشه روزنامه با خودش میبرد تو توالت و حالا حالاها بیرون نمیومد... مثه اینکه خیلی روم تاثیر گذاشته بود و همون طور که بنده هم یه جورایی دچار حس خودبزرگ بینی و خود باهوش پنداری و این چیزا هم هستم وقتی دیشب مامانم زنگ زد و شاکی شد بود که دیگه خسته شده که از بس موقع خونه تکونی روزنامه و مجله و کتاب داره جمع و جور میکنه، بهش گفتم مامان جان این که خیلی خوبه، عوضش وقتی اومدن در مورد من باهات مصاحبه کنن، میتونی بگی بچه ام شدیداً اهل مطالعه بوده!!
