تبليغاتX
دختره میخواد مستقل باشه - برف و تعطیلی...

دختره میخواد مستقل باشه

برای ساخته شدن تحمل باید کرد... باید جنگید!

خوب فردا هم که تعطیل شد ... من موندم و تعطیلی و تنهایی...

سه شنبه(امروز) ژوژمان داشتیم با بابانوئل که کنسل شد ... کی باورش میشد بابانوئلی که مو لا درز برنامه ریزیاش نمیرفت مطیع تصمیم رئیس جمهور بشه؟؟!! برف کار خودشو کرد ... از سه شنبه ی هفته ی پیش که از کلاس بابانوئل زدیم بیرون با بچه ها یه سر رفتیم پامنار (برای اجرای طرح حجم پیشنهادیمون به وسیله ی اهن) بعدش هم رفتم خونه ی دوستم زهره، مامان و باباش رفته بودن مشهد و تنها بود. مامانش ازم خواست که برم خونشون... امروز برگشتم ... یه هفته مهمونی بد نبود ... البته مامانش اینا برگشته بودن ولی به خاطر برف و یخبندون نمیذاشتن بیام خونه ... بیچاره ها تو پذیرایی کم نمیذاشتن ... با منم مثه دخترشون رفتار میکردن... جنوبیای خونگرم ...

.

.

خوب اجرای طرح به وسیله ی آهن خیلی برامون گرون درمیومد تصمیم گرفتیم که حجم رو با یونولیت اجرا کنیم ... ما هم که بی تجربه!!! عین انشان های اولیه که یه چیز عجیب دیده باشن بلوک یونولیتی رو گذاشته بودیم وسط و با تعجب نگاش میکردیم.. زهره گفت عموی من به این کارا وارده پاشو بریم خونشون بلوک رو برامون برش بده.. گفتم باشه... شب شال و کلاه کردیم و هلک و هلک رفتیم خونشون... در رو که باز کزدن و ما از پله های آپارتمان بالا رفتیم، من همش تو راه فکر میکردم که عموش ممکنه چه شکلی باشه؟؟! در خونشون که باز شد من با شعف زل زده بودم به داخل که یهو دیدم یه عقب مونده با دهن باز داره بهم میخنده ... کچل و لاغر... زهره بهش سلام داد و رفت تو... اقا من کپ کرده بودم.. با خودم گفتم آخه این که میر... تو کارمون که ... منم سلام دادم.. با ترس رفتم تو... بعد دیدم یه آقای مسن از تو اتاق اومد بیرون ... آهان!! اینه عموش..!! بعداً فهمیدم که اون پسرعموشه و با این که موهاش ریخته ولی سنش کمه...

خلاصه آقای عمو کلی اره مره بارمون کرد و گفت برین خودتون ببرین ... ما هم اومدیم خونه و دوباره غصه خوردیم که آخه چه جوری؟؟ به 100 نفر زنگیدیم ... گفتن با برق داغ کنین .. کاتر رو بگیرین رو گاز داغ شه ببرین ... فلان کنین ... و از این حرفا ... ما هم کمر همت بستیم و یه پتوی پشمی!!! انداختیم وسط هال و با اره و چاقو و کاتر و انواع وسایل بی ربط افتادیم به جون این یونولیت ...دریغ از اینکه بابا آخه این خورده یونولیت ها می چسبه به پتوی پشمی آخه !! سرتون رو درد نیارم شروع به کار همان و کل زندگی مامان زهره با یونولیت ریز یکسان شدن همان!! من دقیقا شبیه آدم برفی شده بودم... برادر و برادر خانم زهره و همسایشون هم برا کاری اومدن خونشون و من رو در کمال شرمندگی در اون حال رویت کردن... همسایشون میگفت : وا؟؟؟ مامانت حالا 2 روز رفته تو باید این طوری کنی؟؟

البته نتیجه بد نشد ولی تا چند روز همش خودمون و خونه رو جاروبرقی میکشیدیم!!!

کارای ژوژمان انقدر زیاد بود که شبا تا 3-4 بیدار بودیم و صبح هم از 7 و 8 پای سیستم هامون .. تو اون روز برفی و کولاک هم کوبیدیم رفتیم انقلاب برا پلات گرفتن کارهامون... چون ترافیک بود و راه بندون مجبور شدیم نصف راه رو هم پیاده بریم... چند بار هم لیز خوردم و بیشتر از بقیه خودم به خودم خندیدم!!!

آخرشم که ژوژمان لغو شد و  شب همین جور اس ام اس های تبریک و شادی بود که بچه ها برا هم میفرستادن...

.

.

 

وقتی مامان زهره می نشست پیشم و همش سئوال پیچم میکرد که حالا که درست تموم میشه برا چی تنها میخوای بمونی تهران و تنهایی سخت و کل حقوقتم باید اجاره بدی و مگه تو شهر خودت کار نیست و فلان و فلان و فلان .. دلم میخواست بهش بگم تو رو خدا سئوال بسه ... باور کن خودمم نمیدونم میخوام چی کارکنم ... باور کن ...

راستی اگه دیدین نیستم بدونین تلفنم قطع شده.. آخه پول ندارم قبض تلفن این ماه رو بدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:28  توسط قاصدک در باد  |