خوب....!
از کجا شروع کنم؟؟ ها... آها..
خوب باید بگم که من ... آره من الا ن اصلاً در شرایط مساعدی نیستم!! روحی، جسمی، علمی، تربیتی، بهداشتی و ... ولی همین الان درست همین چند لحظه پیش تصمیم گرفتم که یه کمی با خودم کنار بیام و خودمو جمع کنم! آخه فردا صبح تحویل کار دارم و خیلی کار انجام نداده دارم... باید بهتر بشم... باید فعلاً یه چیزایی رو فراموش کنم و بهشون فکر نکنم...
حالا یه نفس عمیق... تمرکز...![]()
.
.
.
امروز آخرین جلسه ی کلاس آقای س بود. خوب یا بد بالاخره تموم شد. استاد امروز گفت فقط کسایی از تموم شدن دانشگاه ناراحتن و بغض میکنن که دانشگاه رو یه هدف میدونن. در حالی که دانشگاه هدف نیست. این دوران مثل یه کتاب بود که شما ورق زدید و خوندید. حالا کتاب تموم شده و میرین سراغ یه کتاب جدید.من با خودم فکر می کردم که دانشگاه برام هدف نبوده، ولی خیلی دوره ی منحصر به فردی برام بوده. من دوره ی قبل دانشجویی ام اینقدر لذت بخش نبود. از همه مهمتر تجارب منحصر به فردم، استقلالم و پختگی ام که منو به این دوران وابسته کرده... راحت بگم بهم یه جورایی خوش گذشته... هیجاناتی که تجربه کردم برام جذاب بودن .. حتی اونایی که از شدت تلخی براشون ساعت ها گریه کردم!! ![]()
ولی خوب با این بغض و ناراحتی که چیزی حل نمیشه... باید به فکر برنامه های آیندم باشم. باید بفهمم که درسته این دیدارهای هر روزه با دوستانم رو نخواهم داشت و این ترس از تنهاییه که منو عذاب میده ولی حتماً دوره های دیگه با دوستای دیگه یا همین دوستان قدیمی روزای خوبی خواهم داشت... میخوام یادم باشه که حالا باید آستین بالا بزنم و دنبال کار باشم. یه کار خوب. یه استقلال مالی بزرگ. میخوام شگفت انگیز باشم. نباید تنهایی بهم غلبه کنه. درسته جای خالیه یه عشق رو تو قلبم تحمل میکنم ولی تو آینده ی خوبم عشق خوب هم خواهم داشت. دیروز یه رابطه ی غلط عاطفی ( نه دوستی عقشولانه یا بوی فرند و اینا) رو برا همیشه قطع کردم. باید زودتر این کارو می کردم ولی ترس از تنهایی مانع تصمیم درستم می شد. با وجود این دغدغه هایی که داشتم و حالا هم بهش اضافه شده کلافه ام. ولی می دونم بعدها از این بریدن و رفتن هیچ وقت پشیمون نخواهم شد. دلم میخواست لحظه لحظه ی این رابطه ی عجیب رو میتونستم اینجا بنویسم که باورم بشه که این من بودم که تو این رابطه بودم ... ولی جرأتشو ندارم... دیشب به خدا گفتم که نذاره برگردم، ازش خواستم که مثه همیشه حواسش بهم باشه... امروز ظهر مدت ها برا خودم دعا کردم... می دونم شاید در مرحله ای باشم که امکان اشتباهم خیلی بالاست ولی به غیر خدا هیچ کی نمیتون کمکم کنه... تقریباً مثه یه نجات یافته وسط یه جزیره ی ناشناخته ام... هیچ کی نیست به دادم برسه... اون بالا بالاها خداست و بس...
خدا هست...
.
.
خدا...
