.
دوره زمانه بدی شده، شاید برای امثال من البته ... زندگی می گذرد بی آنکه جهتش بدهیم و شاید تصمیمی برایش بگیریم. دلم پر است از اجتماعم که در آن زندگی می کنم ... انگار باید بجنگی تا جایی هم برای تو باز کنند ...
همکار جدیدم صدایم زده ... می گوید بشین کارت دارم، می نشینم و نگاهش می کنم ، دختر بامزه و به قول خودمان ژیگولی است! ... می گوید معیارهایت برای یک دوست پسر خوب چیست؟! تعجب می کنم. می روم در جلد دیوانگی ام و می گویم: نر باشه، خر باشه! د ....ل داشته باشه و ... می خندد و می خندم... می گوید نه جدی! به فکر فرو می روم ... از کی تا حالا معیار دوست پسر را هم می پرسند؟ اصلاً کی دوست پسر خواسته از این خانم؟ دیگر سن و سالی از من و این حرف ها گذشته ... هم سن های من الان مادر 2 فرزند هستند و یکی هم در راه دارند ... اصلاً چه معنی دارد؟ می فهمد که به فکر فرو رفته ام. خودش شروع می کند به توضیح دادن ... خوب ببین این پسر، خیلی پسر خوبی است ... اسمش .... است! خیلی مهربان است... ماشین خودش فلان است و ماشین پدرش فلان! وضعیت مالیش خوب است ... یعنی بدک نیست. خانه شان قبلاً فلان جا بوده و الان فلان جا! و و و . خنده ام می گیرد. می گویم مگر من مدل ماشینش را پرسیدم؟؟ می گوید خوب بالاخره مهم است دیگر ...! اگر دوست داشته باشی یک قراری بگذاریم هم را ببینید و خودتان تصمیم بگیرید ...!
با خود فکر می کنم ما برای ازدواجش هم اولش انقدر اطلاعات جمع نمی کنیم! چه برسد به یک دوستی ساده و ناپسند و خلاف شرع!
پدر مادر دوستم نیستند و تنهاست ... شب می روم خانه شان ... بین صحبت و بحث یاد همکارم می افتم و ماجرا را برایش تعریف می کنم ... می خواهم نظرش را در مورد کلیت موضوع بدانم ... ولی انگار او چیز دیگری از من می بیند ...! بلافاصله در جواب می گوید: خوب می گفتی من تنهایم و پدر و مادرم شهرستان هستند! اصلاً مگر خودش نمی داند؟ و من یکهو فکر می کنم که چقدر این موضوع ممکن است مهم باشد راستی ... اصلاً وقتی یک موضوع ساده ای مثل دوستی در میان است و این موقعیتم پررنگ به نظر می آید، وقتی حرف ازدواجی در وسط باشد باید چه کنم؟ شاید منظور دوستم اینست که با این شرایطتت حق دوستی نداری، شاید هم می خواست بگوید به هم نمی خوریم و شاید هم تنهایی و شهرستانی بودن من چیز بدی هست لابد که حتماً آن پسر باید بداند وگرنه متهم به فریب در دوستی خواهم شد و نفقه ای به من تعلق نخواهد گرفت!!
راستش دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم می سوزد. این حرفش باعث شد که از بیرون به خودم نگاه کنم! واقعاً از نظر دیگران چیستم؟ چرا مستقل و تنها زندگی کردنم اغلب جزء نقاط ضعفم محسوب می شوند تا قوتم؟ آنقدر که در مصاحبه های کاری حواسم باشد که یکهو لو ندهم که تنها زندگی می کنم ... آنقدر که همکارهایم ندانند ... آنقدر که هر که می دانست بیشتر به فکر سوء استفاده افتاد تا همدلی ... و آنقدر که کثیف ترین مرد همکار شرکت قبلی که می دانست تنهایم، بعد از 1 سال و اندی شماره ام را گیر آورده بود و امروز از سر بیکاری تماس گرفته بود که به زعم خودش مخم را بزند و به مراد دلش برسد ...! و انقدر که از تنهایی ام بپوسم و دیگر نخواهم و نتوانم که از آن فرار کنم ... دلم برای خودم ......
پ.ن: باور کنید خیلی سعی کردم لینک آهنگ وایستا دنیا از رضا ضادقی را بگذارم ولی نشد که نشد! لطفاْ در هنگام خواندن این پست آن آهنگ را هم همزمان گوش بدهید بی زحمت!
.
روز جمعه اولین فرش قرمز رسمی ایران برای فیلم محاکمه در خیابان ساخته مسعود کیمیایی برگزار شد. اصلاً من هر چقدر هم بیایم و اینجا داد بزنم که بارک ا... به برنامه ریزی و تایم بندی و محافظان و گرافیک و پذیرایی و تشکیلات این برنامه بازهم دین خود را ادا نکرده ام. اصلاً آن موکت های پاره شده ی صورتی را چنان با نوار چسب می چسباندند که گویا همان فرش قرمز مخملین بر و بچس هالی وودی خودمان است! و بازیگران عزیزمان آنچنان با دیرکرد 2 ساعته سروقت بر روی موکت صورتی حاضر شدند که زیر پای هیچ کداممان علفی سبز نشد ... و چنان برنامه ریزی کرده بودند که هیچ ترافیک و بزن بزنی در خیابان پر ترددی که موکت را بهش چسبانده بودند اتفاق نیافتاد ... و آنچنان بلیط هامان را کنترل کردند که هر که بلیط نداشت را به سرعت تشخیص داده و وارد سالن کردند! وچنان مجری اعلام کرد که با شامی 2 برابر تعداد میهمانان آماده ی پذیرایی از شما هستیم که من تا خود الان همه اش در فکرم که شام 2برابر می تواند چه شکلی باشد!
ولی جدا از همه ی این اشکالات که در برگزاری اولین هر برنامه ای رخ می دهد، حرکت جالبی بود و بالاخره دیدن بازیگران و کارگردان مجموعه به همراه پشت صحنه های فیلم و اجرای آهنگ فیلم به وسیله ی رضا یزدانی خالی از لطف نبود ... راستش چند آهنگ از ایشان شنیده بودم ولی فکر نمی کردم صدایشان انقدر پرقدرت و جذاب باشد. در مورد خود فیلم نظر خاصی نمی دهم و پیشنهاد می کنم که حتماً ببینیدش ولی شاید بتوانم بگویم که 1-2 صحنه اش واقعاً برای خود من تکان دهنده بود! و در آخر اینکه بنده به خاطر سرماخودگی امروز رکورد خوابیدن در منزل را به حتم شکاندم! شک نکنید!
عکس ها را ببینید:
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
خدایا من هستما ... میبینیم؟
كلاس اول راهنمايي بودم. تخت اول مي نشستم... كنار معلم. اين اولين خاطره ام از اين موضوع است كه به ياد مي آورم ... معلم بدجور به من زل زده بود و من در نهان همه ش دلشوره داشتم كه چرا؟! ناگهان با صداي بلند گفت: شما دندانتان را با چه مي شوريد؟؟ هول كردم ... با صداي بلند انگار كه دارم درس پس مي دهم گفتم: با مسواك! ... همه خنديدند. او هم لبخند زد. احساس كردم جوابم اشتباه بوده است... گفت مي دانم با مسواك. كمي لحنش مهربان تر شد: آخر دندان هايت خيلي سفيد هستند ... خواستم بدانم آیا با ماده ي خاصي ميشوري كه اينقدر سفيد شده اند...؟ و من همين طور مات و مبهوت نگاهش كردم ...
بعدها كه به دبيرستان آمدم دختري در كلاسمان بود كه با او مراوده نداشتم ... هروقت از كنارش رد مي شدم با دوستش شروع به پچ پچ مي كرد و من هم لجم بدجور در مي آمد ... مي فهميدم كه پشت سر من دارند صحبت مي كنند ... يادم هست هيكل خيلي درشتي داشت ... روزي دوستش مرا صدا كرد و به شوخي دختر درشت هيكل را نشان داد و گفت: خدا خيرت بدهد باني خير شده اي... متوجه نشدم ... ادامه داد آخر از وقتي تو را ديده روزي چند دفعه دندان هايش را مسواك مي زند، مي گويد دوست دارم مثل فلاني بشوم ... با لبخند به دختر نگاه كردم خودش ادامه داد ... اسمت را گذاشته ام سپيد دندان! تو رو خدا به من هم ياد بده ... دوست دارم دندان هايم مثل تو سفيد بشوند... وقتي ميروي پاي تخته برقشان چشمم را مي گيرد!! و من هاج و واج مانده، واقعاً چيزي براي توجيه در چنته نداشتم ...
از اين مثال ها بعدها در دوران هاي عشقي و تحصيلي و دانشگاهي و همين كلاسي كه اخيراً مي رفتم هم زياد دارم. طوري كه استاد مربوطه درعكس دسته جمعي مان روي شخص بنده زوم كرده بود و خطاب به من مي گفت چقدر دندان هاي خوبي داري ببين در عكس چقدر سفيد افتاده اند! كه من هم در جواب گفتم شب ها در وايتكس مي گذارمشان! اگر بخواهيد آدرس دندان سازش را هم به شما خواهم داد!
آخر اكثراً همه فكر مي كنند كه رمزش را لو نمي دهم و الكي مي گويم كه خودشان همين طوري هستند. آقاي همكارم هم كه هروقت مي آمد با من خوش و بش كند با دستش جلوي دندان هايش را مي گرفت و من هم مثل هميشه در باغ نبودم كه چرا، وقتي روزي پرسيد شما دندان هايتان را كجا جرمگيري كرده ايد؟! فهميدم كه قضيه از كجا آب مي خورد!.... فكر مي كرد مني كه اينقدر به دندان هايم ميرسم حتماً با ديدن دندان هاي نسبتاً زرد او در دل مسخره اش مي كنم لابد!
خدا وكيلي با هر كس صادق نباشم با شما كه هستم ... به جان خودم من حتي شب ها هم دندان هايم را مسواك نمي زنم! براي صحه گذاشتن به اين حرفم هم پيشنهاد مي كنم يكي دو پست قبلي مبحث تنبلی را بخوانيد تا با بنده بيشتر آشنا شويد! جنس دندان هايم هم افتضاح است. حتي بالعكس همه، دندانپزشكم از من پرسيد خانم شما اصلاً مسواك هم مي زنيد؟؟ راستش همه اش پرشده و دردناك است ... دندان عقلم هم بايد جراحي شود ... يكيشان هم چندروز پيش شكست ... پشتشان هم جرم گرفته ...اصلاً مي خواهم بدانم آيا سفيدي بيش از حد نوعي مرض است يا نه؟ مدتي است كه دنبال يك دندانپزشك خوب براي همه ي اين دردهايم مي گردم ... خوب حق بدهيد كه نتوانم با اين سپيدروها در دنياي واقعي دنبال دندانپزشك خوب باشم... هزار جور حرف برايم در مي آورند يا مثلاً مي گويند ميخواهي از اين هم سفيدترشان بكني؟؟! ديگر نمي دانند كه دردم چيست ... تورو خدا اگر خوبش را سراغ داريد اطلاع دهيد كه ديگر جانم به لب و دندانم رسيده!
.
2 روز پیش قرار بود مراسم سخنرانی و رونمایی از کتاب یک هنرمند مشهور و صاحب سبک در خانه هنرمندان برگزار شود. من و دوستم و دوستانش هم بی صبرانه منتظر حضور در این مراسم بودیم. آنجا که رسیدم دوستم خبر داد که کنار دیوار برایم جا نگه داشته است! حدس زدم جمعیت زیادی در آنجا حضور دارند که حتی دیگر کنار دیوار هم جا به حساب می آید!... همین طور هم بود ... وارد که شدم سالن تنگ و مملو از جمعیت با رنگ و بوهای مختلف! شکه ام کرد... افراد صاحب نام زیادی آنجا بودند ... دیدنشان روحم را صیقل می داد. چیزی مثل احساس پیدا کردن هم زبان هایت در یک کشور بیگانه ... بچه هایی که رشته شان هنر است لابد خوب درک می کنند که وقتی در محل کارت هیچ کس قرار نیست زیر بار ساده ترین مفاهیمی چون ترکیب بندی و هارمونی برود و فقط بگوید عوضش کن چون من این رنگ را دوست دارم و یا به سلیقه ام نمی خورد ، قرار گرفتن در محیطی که میدانی این چیزها پیش پا افتاده ترین مفاهیم قابل درکشان است چقدر ذوق زده ات می کند!
هرچند باید اعتراف کنم که دیدن سبیل هایی در طول و عرض های مختلف در آقایان و گیس های بافته شده و نشده در خانم ها و بازهم آقایان! مرا با سر کچل مدیرم بیگانه کرده بود! ولی بودن در جمعی با این چنین تنوع ظاهری هم خالی از لطف نبود! خلاصه که آن سخنرانی کم کم تبدیل به بازارگرمی برای فروش کتاب تازه رونمایی شده، شده بود و به جز استفاده از جو مطلوب حاکم، مطلب تازه ای دستگیرمان نشد. پس از آن حضار برای پذیرایی به بیرون سالن دعوت شدند ... که همین جا بنده با گوش خودم شنیدم که آقایی به دوستش زنگ زده بود و می گفت خاک بر سرت پس امروز کجایی؟؟ تو خانه ی هنرمندان بخور بخوره! زود بیااااااا و این آقای متشخص که کت شلوار هم به تن داشتند حین صحبت 3 عدد شیرینی را باهم و یکجا میل مینمودند!
راستش حضور آن همه افراد صاحب نام باهم برای یک رونمایی دلیل موجهی نبود، به نظر میامد چیز دیگری پشت پرده است. مسئولین آنجا مردم را به ترک هر چه سریع تر سالن دعوت می کردند و کسی هم میل زیادی به رفتن نشان نمی داد. از پچ پچ های خانمی آنجا فهمیدم که آدم مهمی قرار است به جمع بپیوندد ...
در حین ترک سالن جلوی درب وروردی 3 آ خوند محترم در حال تعارف تکه پاره کردن برای ورود بودند که بنده خوشحال و خندان در بینشان ظاهر شدم و هر 3 استغفرا... گویان سر به پایین افکندند! که همین جا بود همه ی حضار شروع به کف زدن و سوت زدن کردند و فلاش های دوربین ها پشت سر هم به کار افتادند که یک لحظه با خود فکر کردم که بابا شرمنده نکنید من راضی نیستم که دیدم بلهههههه خاتم ی عزیز درست در یک قدمی ام ایستاده و لبخند می زند.... تنها کاری که در ان لحظه به فکرم رسید این بود که موبایلم را دربیاورم و با چسباندنش به بینی ایشان یک عکس درست و حسابی ازشان بندازم... هرچند ان عکس با آن سرعت کاملاً محو و نامشخص از آب درآمد ولی فیلمی را که دوستم از پشت سر گرفته کاملاً گویای سرعت عمل و عکاسی به سبک دماغ بنده هست!
از استاد احصایی که دقایقی بعد به جمع پیوستند پرسیدیم که جریان چیست و ایشان توضیح دادند که انتخاب هیئت امنایی است که هرسال در ماه رمضان انجام می شده ولی امسال با توجه به اوضاع سیاسی به وجود آمده به تعویق افتاده است ...
و من آن شب همه اش در این فکر بودم که چرا خاتم ی عزیز آنقدر لاغر شده بود ....
پ.ن : کسی می داند چرا عدد نظرات 3 پست گذشته 13 شده است؟!
انقدر دوست دارم دم ظهر موقع ناهار يا شب وقتي هوا تاريكه تاريكه٬ با يه جمع صميمي و همدل تو خونه دور هم بشينيم و اون موقع بوي غذاي در حال پخت مشاممو نوازش بده و لحظه شماري كنم براي يه سفره ي رنگي دور همي ...
اين روزا دلم عجيب چيزاي عجيب غريب ميخواد ...
* حسين منزوي*
برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام
تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام
غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است
صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام
چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه
فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام
کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون
من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام
بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را
تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام
حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است
این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام
من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست
عذر خواهم را هم آن چاک گریبان کرده ام
چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم
با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام
سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من
بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام
از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام
.
.
.
من تنبلم؟
خوب خیلی وقت است که دچار تردید شده ام که آیا این مرض اسمش تنبلی است یا گ...دی یا چیزی در آن مایه ها ولی خوب قضاوتش با شما٬ باور کنید ناراحت نمی شوم اگر به همان نتیجه ای برسید که عنوان اين پست از وبلاگم به آن رسیده!
امروز به جای ساعت ۸ بنده ساعت ۱۰:۳۰ سر کار بودم چرا؟ خوب صبح که طبق معمول موبایلم سر ساعت ۶ زنگ خورد و من مثل همیشه بعد از چند فحش و بدوبیراه به ترافیک و خودم و مدیرم و دوباره مدیرم صبحم را آغاز کردم٬ دیدم واقعاْ کشش این را ندارم که مثل هر روز تند تند کارهایم را انجام دهم و بروم سراغ کار و زندگی ام... اصلاْ واقعاْ چه کسی است که صورتش را بشورد٬ مسواک بزند٬ لباس هایش را ست کند٬ آرایش بکند٬ لبخند بزند و بعد برود میان آن همه ماشین از خدا بی خبر و بعد هم ۳-۴ کورس تاکسی عوض کند و بعدش به محل کارش برسد و بعد کارت بزند و ... و... و... نه! می خوابم! تا ساعت ۸ خوابیدم و بعدش یک زنگی به منشی زدم که دیر می آیم؟! و اگر دوست دارد به هر کسی که دوست دارد خبر بدهد! و بعد هم دوباره تا ساعت ۱۰ خوابیدم (حتی بدون اینکه ساعت یا موبایلی کوک شود یا کمی نگران خواب ماندنم شوم!) ساعت ۱۰ همه ی کارهایی را که باید ساعت ۶ انجام می دادم با اکراه فراوان انجام دادم و چون ترافیک آن ساعت کم بود نیم ساعت بعد هم شرکت بودم! الان هم که هرکسی نگاه سئوال برانگیزی به من می اندازد چنان به چشمانش زل می زنم که از هرگونه سئوال کجا بودی یا چرا دیرآمدی منصرفش کنم! دلم خواسته! حرفی هست؟!
نمی خواهم عرصه ی تشخیص را به شما تنگ بگیرم و به همین ۱ مثال اخیرالوقوع!! بسنده کنم! مثال برای تشخیص شما فراوان دارم!
عارضم که بنده ۵شنبه ها خصوصاْ عصرها دوست دارم یا پیش کسی باشم یا کسی پیش من باشد! همان مساله ی فرار از تنهایی و این چیزها! راستش از خدا که پنهان نیست٬ از شما چه پنهان صبح ۵شنبه یکی از دوستان اس ام اس داد که اگر هستی امشب می آیم خانه ات که باهم باشیم! خوب طبق فرمولی که گفتم باید خوشحال هم می شدم! ولی خواندن اس ام اس همان و پدیدار شدن صحنه ای از خانه ام در برابر چشمانم همان! و جوابی در حد پیچش تیم ملی برای پیچاندن آن دوست هم دوباره همان! خووووووب باور کنید خیلی دلم می خواست که بیاید ولی خداییش در توان شما بود که از ظهر تا شب که او برسد حدود ۱۲۵۶۷۸ دست لباس را از روی زمین جمع کنید و ۳۸۸ جفت جوراب کثیف بشورید و ۹۰۰ عدد لیوان و قاشق و بشقاب کثیف را جاسازی کنید و جاروی دستی و برقی بزنید و تی بکشید و گرد و خاک حدود ۵ سانت را از آینه و تلویزیون بزدایید و ۱۵ جفت کفش را جفت کنید (اخر من بعضی مواقع لنگه به لنگه می پوشمشان!) خرید هم بروید و حمام هم بکنید و ...و...و... نه! معلوم است نمی شود! کارهایی که در طی ۱ ماه باید انجام می شده که در چند ساعت قابل انجام نیست! هست؟
کی گفت من تنبلم؟ نیستم! همین است دیگر! اصلاْ من اعصاب ندارم! کارهایم روی هم انباشته شده بروم انجام دهم... خجالت هم خوب چیزی است ....