تبليغاتX
دختره ی مستقل
.

.

نمی دانم حساب و کتاب خدا چگونه است... یعنی اگر قرار است روزی محاکمه بشویم چه مواردی مورد گذشت خواهد بود و چه مواردی غیرقابل بخشش... منظورم اینست اگر یک بیمار روانی کسی را کشته باشد گناهش قرار است چه مقدار با یک قاتل سالم توفیر کند... حالا این ها را جزء کنیم تا برسد به همین اشتباهات بزرگ و کوچکی که مرتکب می شویم و بعضی را خواسته انجام می دهیم و برخی را ناخواسته... ناخواسته یعنی وجدانمان قبولش ندارد ولی مانند آن قاتل روانی یک اختلال حسی یا یک کمبود عاطفی باعث بروز آن می شود....

دوست دارم اعتراف کنم. دوست دارم خیلی حرف ها را که مثل یک وزنه همیشه با خود این ور و آن ور می برم را و بازگو کردنش را دور از حیا و انسانیت می دانم لااقل یک دفعه در اینجا زمین بگذارم. اینجا که کسی نمی شناسدم. اینجا کسی به قضاوتم ننشسته است و آرزو می کردم که بگذارند لااقل برایم خصوصی باقی بماند! اینجا که بازهم مانند دنیای واقعی ام خودم هستم و خودم.

تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدهم. بد است؟ تنها و با اندک امکاناتم درس خواندم... حتی بدون اندکی حمایت روحی! قبول شدنم خیلی صدا کرد. تنها به این شهر آمدم و در خیال خام خودم بین آشنایان و فامیل ها. از همان اول روز تشخیص دادم که این ها قرار نیست همان فامیل ها باشند. حالا اگر مهربان بودند خطر حواله شدنم به خانه و زندگی شان تهدیشان می کرد. ولی من مستقل تر از این حرف ها بودم که زیر بار منت کسی بخواهم زندگی کنم.... متلک ها و تحقیرها را به جان خریدم. ماندم. خوابگاه نداشتم و تا مدت ها نمازخانه دانشگاه را به قصرهایشان ترجیح می دادم. اشکالی ندارد... ماندم. فکر نمی کردند بتوانم طاقت بیاورم... با من بد شدند. حرف زدنم، رفتارم، آمد و شدم و همگی و همگی مورد تمسخر بود... این ها گذشت.

خواستم خانه بگیرم و اینجا بمانم... چرا؟ خوب چه می کردم؟ انگار نه راه پس داشتم و نه راه پیش. انقدر حمایت نشدم که فهمیدم می توانم خودم روی پای خودم بایستم. این فهمیدن بد بود. اینکه بدانی تنها از پس خیلی چیزها برمیایی ولی در حالی که هنوز دختر آن خانواده ای. تنها به بنگاه رفتم... تنها اسباب کشی کردم. تنها کار پیدا کردم. تنها با صاحب خانه دعوایم شد. تنها تعمیرات خانه و خریدش را انجام دادم. تنها مریض شدم و به دکتر رفتم... تنها شب ها که از ترس خوابم نمی برد ومی دانستم که کسی را ندارم که به من سر بزند قرآن را بغل می کردم تا شاید بتوانم کمی بخوابم... من عاشق خانواده ام هستم. ولی باید قبول کنند که حمایت نکردند این دختر لجباز را که جرمش استقلال خواهی اش بود. به کسی نگفتم که شب ها تا صبح گریه می کنم. به کسی نگفتم که روحم مریض شده است. به کسی نگفتم که برای این دخترک لوس این استقلال زودرس کمی گران تمام شده و تمام روحش الان کمی تشنه ی محبت و حمایت خانواده اش است. این ها گذشته است. این روی پای خود ایستادن ها افتخار بود که نمی دانم چرا خانواده ام آن را ننگ می دانستند که چرا خاله و دایی و عمو و ... برایت خانه انتخاب نکرده اند و تو خودسر شده ای! اگر هم اشتباه بوده ولی دلیل است که هیچ وقت مادرم نیامد و در این 3سال هیچ وقت یک شب پیشم نماند. حتی آن شب ها که از مریضی تا صبح چشم بر هم نمی گذاشتم؟ دلیل است که یک دختر تنها را که چیزی از پسرها کم ندارد تنهاتر بگذارند و یادشان برود که او دختر است؟! دلیل است که حضورشان در روزهای زندگی ام همین مکالمات تلفنی چنددقیقه ای باشد که گاه به خاطر نماز سروقت و شام به موقع کوتاه تر و بی موقع تر هم می شود؟؟

الان نبودنم در خانه عادی شده است. دیگر کمتر به این فکر می کنند که شب چه خورد و چگونه خوابید... دنیایشان را بدون من آنگونه ساخته اند که حالا می دانم همیشه نبودنم هم خیلی به مذاقشان ناسازگار نخواهد آمد... برای خواهرم سالار بودن و تنها اتاق های خانه را در اختیار داشتن امتیازی شده است...استقلال من در آن خانه برایش معنی ندارد حتی اگر این فضای خصوصی ام را بخواهم در آن خانه در وبلاگم داشته باشم! دیگر نمی توانم بعد از این با کارهایی که می کند خیلی به بیشتر از چند روز در خانه ی خودمان ماندن فکر کنم... حس می کند کسی اضافه شده است... یادشان رفته یکی که کم شده بود دوباره برگشته! این ها تعبیرهای من است البته! می دانم دوستم دارند. ولی این دوست داشتن را کاش نشان می دادند. به همان علت که الان حس می کنم با نشان ندادنش آنقدر دچار خلاء شده ام که نگران روز محاکمه ام باشم!! این خلاء های روحی دارد به ناکجاآبادها سوقم می دهد... به هر محبتی و به هر توجهی... از آن مغرور سرکش دیگر خبری نیست... برای دخترک لجباز مستقل بدجور نگرانم...

پ ن: قضاوتم نکنید... شما که مستقلید و شما که ازدواج کرده اید نگویید که از دیدن جای خالی خود در خانه همچین حس هایی ندارید... این ها فقط درددل های زودگذر بود که شاید روزی هم حذفش کردم. هیچ وقت دوست نداشتم که با اظهار تنهایی و ضعفم خانواده ام را نگران کنم. این بی توجهی های ظاهری برای اینست که دلشان زیادی از بابت من قرص است!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط دختر مستقل |

.

مدتی است فکرم شدیداْ مشغول بعضی مسائل اجتماعی است. آنقدر بارها و بارها آن ها را در ذهنم مرور می کنم که دیوانه می شوم... به خود می گویم حتماْ اینبار این یکی را در وبلاگم درج خواهم کرد ... ولی نمی دانم چرا نمی کنم!

خوب نمونه اش همین پارک باصفای نزدیک محل کارم است! جزء اولین نکات مثبتی بود که در رابطه با مسیر محل کارم کشفش کرده بودم... ولی خدایا آخر من چه گناهی کرده ام که در میان این همه زیبایی٬ هر روز یک صحنه ی چندش!!! و زجرآور ببینم! ... خوب راستش توضیحش سخت است دقیقاْ چه منظره ای. گویا این پارک مانند بسیاری از پارک های دیگر تهران! خوابگاه معتادان است. بعضاْ دیدن محل خوابشان و دربه دری شان آزارم می دهد ولی خوب برادر من٬ به من چه که شما چون معتاد شده اید نیازهای جنسی تان برآورده نمی شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! هان؟!

.....

این که آمدم و بالاخره توانستم بنویسم همه اش به خاطر این گل دخترک وبلاگستان است که به بازی دعوتم کرده است.

من قبلاْ پستی داشتم با عنوان حسای خوب  که در آن چیزهایی را که دوست دارم و حس خوبی به من می دهند را نام برده بودم. الان می خواهم چیزهایی را که دوست دارم داشته باشم را هم اینجا بگویم:

- یک یار و همراه (به قول خودمان پایه!) که بتوانم با او همه جور شیطنت و کارهای غیرممکن را انجام دهم. با او فیلم ببینم٬ به گردش و مسافرت بروم٬ جاهای عجیب و خاص را کشف کنم٬ شب ها در جنگل و در چادر با او بخوابم؟! با او در ترک موتور!! شب ها تا دیر وقت در خیابان ها بچرخیم و باد موهایم را نوازش دهد (این یکی مربوط به دوران قبل از انقلاب می شود)!! به سفرهای پیاده دوردنیا بروم. تا می توانم با او به چیزهای خیلی عادی اطرافم بخندم! بخندم! دقیقاْ از ان خنده هایی که خیلی وقت است سراغم نیامده و قرار بود صدایش را برای دوستانم ضبط کنم که گویا بسیار دوست داشتنی و دلنشین و دل شاد کن بوده است!

یک ماشین شاسی بلند که با آن تا می توانم با سرعت بروم و ترجیحاْ این خیابان مذکور در کنار جنگل و دریا باشد!

یک خانه ی نقلی ولی باصفا در طبقه ی ۴۰ ام یک برج! که همه ی آن چیزهای عجیب و مورد علاقه ام را از در و دیوارش آویزان کنم!

یک خانه ی جنگلی! (از آن هایی که خانواده ی دکتر ارنست داشتند!)

و کار و استقلالم را در ازای این ها از من نگیرند!

آوامین و نازلی گلم٬ دعوتین.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:44 توسط دختر مستقل |

.

برای نظارت چاپ رفته ام چاپخانه... محیط کاملاْ کارگری و مردانه است... نگاه ها سنگین و بعضاْ نامتعارف! پسرکی مسئول چاپ است و آنقدر نمونه گرفته اند که دیگر کلافه شده است. نمونه ها را می گذارد جلویم. چرخی دور ماشین می زنم و می گویم زردش را ببر بالا... نگاهم می کند و با غرور به کارش ادامه می دهد... نتیجه رضایتبخش می شود! می گویم بارک ا... خوب شد. کمی هم قرمز را بالا میگیری؟ به حرفم گوش می دهد... بعد از هر بار نمونه تشویقش می کنم و با لوپ روی نمونه ها دقیق می شوم. انگار دیگر جلویم معذب نیست. نمونه ی آخر را با لبخند جلویم می گذارد. ذوق می کنم بالاخره همانی شد که می خواستم. می گویم تایید است. بزن! انگار تشویق هایم زیادی تاثیر گذار بوده! سرخوش می رود سراغ زینک زرد و قسمتی از زینک را پاک می کند و ماشین با سرعت شروع به چاپ می کند. یکی از نمونه ها را می کشم بیرون! قسمت پایین طرح رنگ دیگری شده! کله ام سوت می کشد! می گویم نگهش دار ببینم. سر خود رفتی چه کار کردی؟ جواب نمی دهد. نگاهش می کنم. شروع می کند به توجیه کردن:

 - طرح سایه انداخته بود... اینطوری که بهتر شده! خوشگلتره!

می گویم مگه قرار بوده خوشگلش کنیم؟؟ این رنگ٬ رنگ دیگری است!

زینک رنگ زرد را پاک کردی؟؟ نه؟

جواب نمی دهد.

قرار می شود دوباره زینک بگیرند و کار دوباره عقب می افتد. موقع خداحافظی نشسته است روی بسته ی کاغذهای کنار چاپخانه...با ناراحتی زل زده است به دوردست.  دوست دارم دلداری اش بدهم. بگویم پیش می آید. اشکال ندارد... ولی بیشتر که فکر می کنم به خودم می گویم نباید آنقدر الکی تشویقش می کردی که جوگیر بشود. باید اشتباه می کرد تا یاد بگیرد! این هم یک تجربه برای او!

*پ.ن: همكارم  آمده دم اتاقم. آقاي مذهبي و باشخصيتي است. بماند كه اينجا اكثراً دوستش ندارند. با مهرباني مي گويد: اينجا حوصله تان سر نمي رود؟ اتاقتان پنجره ندارد. تنها هستيد و با بقيه ي خانوم ها هم بگو بخند نداريد. در جوابش فقط لبخند مي زنم.

- آقاي همكار٬ تو نمي داني اتاقك ۱۲ متري من كه در آن زندگي مي كنم هم پنجره ندارد. تاريك تر از اينجاست. آنجا هم تنهايم. تنهاتر از اينجا. هر از چندگاهي دلم به تلفن هاي چند دقيقه اي خانواده ام خوش است و بس. من به تنهايي خودم خو گرفته ام. تلخ خو گرفته ام.

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:55 توسط دختر مستقل |

.

.

گاهی ارتباط دادن موضوعات باهم کمی برایم مشکل است. یعنی اینکه چرا فلان چیز در آن موقع خاص باید روی می داد یا مثلاً آن 2 دیدار یا اتفاق خاص چرا با هم هم زمان بود...

من روزهای تولدم را دوست ندارم. بهتر بگویم از روز تولدم متنفرم... مدام ثانیه شماری می کنم که آن روز تمام شود. در روز تولد چند روز پیشم هم یادم است که به بهانه های مختلف بارها گریه کردم... بهانه هایی که امروز در نظرم خیلی مسخره هستند... یادم می آید آن روز با چشمانی اشکبار در خیابان جردن منتظر تاکسی ایستاده بودم...ناگهان به طرز بی سابقه ای یک اتوبوس درب داغان و نافرم جلوی پایم ترمز زد.... راننده ی داغانترش گفت سریع بیا بالا! انگار من هم که منتظرش بوده باشم بدون فکرسریع سوار شدم و بر روی همان صندلی جلو نشستم... همزمان با سوار شدن من 2 خانم چادری با عجله پیاده شدند و اتوبوس با سر و صدای زیاد راه افتاد... هیچ کس به جز من و راننده در اتوبوس نبود...و من غرق افکار پریشان خودم بودم...

راننده جوری که من بشنوم شروع به صحبت کرد:

دیدیشان؟ آن 2 خانم را می گویم. خدا خیرشان بدهد...

من بی تفاوت سکوت کردم

راننده: امروز خانمم زایمان کرده است... شما هم جای خواهر من٬سزارین کرده است. پول عملش شده است 00000 تومان٬ آن 2 خانم را دیدی؟

من بازهم سکوت کردم...

بله آن 2 خانم مددکارهای بیمارستان ... بودند... رفته بودم خانمم را مرخص کنم... خوب راستش پول نداشتم... آن 2 خانم مقداری از پول را پرداخت کردند... الان 000 تومان کم دارم... کمی از خواهرم قرض کردم... بقیه اش را هم می دانم خدا   می رساند... خدایا توکل به تو...

توجه ام جلب شد و نگاهش کردم... به نظرم برای پدر شدن کمی پیر به نظر می آمد... شاید هم نداری و کار سخت شکسته اش کرده بود... فهمید که نگاهش می کنم... شروع کرد با صدای بلند با خدا حرف زدن...

خدایا همیشه من جلوی پای همه ترمز کرده ام... اینبار تو یک نیش ترمزی برای من بزن... یا امام هشتم... یا ابوالفضل....

اسم این دو تن را که اورد انگار دیگر اختیار نداشتم... تمام بدبینی هایم که دارد برایم فیلم بازی می کند یکهو از بین رفت... اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد... سریع پولی را که در کیف داشتم شمردم و مچاله در مشتش گذاشتم و گفتم پیاده میشوم... گفت پول خرد بده... خرد ندارم ... که  دیگر پیاده شده بودم...

انگار تازه فهمیده بود که مقدارش زیاد است... از عرض خیابان که رد می شدم صدایش را می شنیدم... : خدا عوضت بدهد... انشاا... به هر چه از خدا می خواهی برسی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:17 توسط دختر مستقل |