تبليغاتX
دختره ی مستقل
.

خسته ام...

دلم آغوش بی دغدغه میخواد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:19 توسط دختر مستقل |

.

خوب نیستم...

شرایط جسمانی حال روحی ام را خراب کرده یا روحم خودش خراب است نمی دانم...

فقط می دانم خوب نیستم...

میخواهم بد باشم و بد بمانم... دوستم نداشته باشند... چه کنم؟ آنقدرها هم نباید بد نباشد. اینجا را دوست ندارم. با همکاران راحت نیستم. چون عضو جدیدی هستم کسی قرار نیست مرا به خاطر عضو قدیمی تری حمایت کند. خودم مجبورم بگویم که هستم. خودم خودم را حمایت کنم. و اینان بدون درک مواضعم مورد سئوالم قرار بدهند.

خانمی اینجا با من مهربان بود. از همان ابتدا. ولی نمیدانم چرا اینقدر در کارهایم دخالت می کرد. مدیر مشترکی داریم. ولی حرفه هایمان مجزاست. امروز با لحن و رفتارم به او فهماندم که اطلاعاتی در حرفه ام ندارد و بهتر است خیلی به پر و پایم نپیچد! داشت روش سرچ کردن را به من میاموخت! ابتدایی ترین کاری که میشود با اینترنت انجام داد!

گویا ایشان از دستم ناراحت شدند. به اتاقشان که رفتم از اتاق بیرون رفتند و با من صحبت نکردند. مدیرم در حمایت از او به تمسخر مورد خطاب و انتقادم قرار داد. بسیار دلم گرفت. من فقط از حقم دفاع کرده بودم. من بلدم خودم کار خودم را انجام بدهم. نیازی به راهنمایی ایشان نداشتم. چطور باید نشان میدادم.

گویا تنها ارتباطم را هم اینجا از دست دادم. از اینکه کسی از دستم ناراحت باشد و بدانم بسیار عذاب میکشم. ولی میخواهم بد باشم. برایم مهم نباشد که او یا دیگری ناراحت است. بگذار دوستم نداشته باشند و پشت سرم حرف بزنند. بگویند بی ادب  و مغرور و لجباز است. حرف حرف خودش است. چه میدانم چه بگویند ولی گویا این صفت ها بیشتر بهم می آیند. بد بودن هم حتماْ عالم خاص خودش را دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:33 توسط دختر مستقل |

.

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن...

سلام ۲۶ سالگی...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:33 توسط دختر مستقل |

.

.

دل من ! باز مثل سابق باش
 با همان شور و حال عاشق باش
 مهر می ورز و دم غنیمت دان
 عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
 از میان همه تو لایق باش
 خواستی عقل هم اگر باشی
 عقل سرخ گل شقایق باش
 شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
 بار پارو و لنگر و سکان
 بفکن و دور از این علایق باش
 هیچ باد مخالف اینجا نیست
 با همه بادها موافق باش ...

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:50 توسط دختر مستقل |

.

.

داشتم به این فکر می کردم که شاید چیزایی که حسای خوب بهم میدن چیزای عجیبین... یا بهتر بگم شاید اون چیزا به دیگران حس خاصی نده ولی منو سر ذوق بیاره... مثه چی؟ خوب مثه یه سری بوهای خاص٬ بوی یه عطر٬ جنگل٬ آتیش٬ خاک بارون خورده... اشیای سنتی و قدیمی مثه قلیون٬ ظروف سفالی٬ اشیای مسی٬ بشقابای چینی با گل های درشت قدیمی٬ صندلی لهستانی٬ گرامافون... وای قهوه خونه ها٬ زورخونه ها٬ بعضی تکیه ها و مسجدها٬ سفارت خونه ها٬ کوچه های تنگ و باریک قدیمی که ماشین ازشون رد نمیشه... عکسای سیاه وسفید٬ آلبوم های قدیمی٬ دیزی سنگی٬ پیتزا داوود!... یعنی اگه بهم ریخته باشم اینجور جاها تسکینم میده و اگه رو مود باشم سرذوق میارتم یعنی دیوونه میشم از ذوق مرگی... شاید بگین حس نوستالوژی ام قویه ولی چیزای مدرن تری هم هستن که حس خوب بهم میدن٬ خوب مثه هات داگ با قارچ٬ انگشترهای عجق وجق٬ کفشای پاشنه هزارسانتی٬ تئاترشهر٬ خانه هنرمندان... یعنی این خانه هنرمندان انگار خونه ی خودمونه انقد دوسش دارم... یه حسای عجیبی توش هست که سرمستم میکنه....کافه های خاص٬ موزه٬ قطعه هنرمندان بهشت زهرا!! و مدرنترش گیم های کامپیوتری که انیمیشن خوبی داشته باشه و فیلم های کاتونی که عشقمه.... 

دیروز رفتم یه کافه ی خاص رو که یه دوست عزیز معرفی اش کرده بود رو بینم و برا روز تولدم رزروش کنم.. انقد با دیدنش ذوق زدم و حس گرفتم که همش تنهایی لبخند به لب داشتم! موقع برگشت هم رفتم تو یه بازار سنتی که پر بود از این چیزای دوس داشتنی... بوش هم بوی خاصی بود...

.

خوشحالم هنوزم چیزایی هستن که برای لحظاتی از فکر تنهاییام نجاتم بدن...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:55 توسط دختر مستقل |

.

.

با تمام وجود بدو بدو از سر کار ميام خونه که زود بگيرم بخوابم....
برم رو تختم و حالا حالاها پانشم... تو خودم و تنهاييم گم بشم... مطمئن بشم که کسي دستش بهم نميرسه حالا هيچکي ديگه تو خلوتم نمياد.... هيچکي قضاوتم نميکنه... خودمم و خودم.... ميتونم تا خود صبح گريه کنم و هيچکي ازم نپرسه چم شده.... ديگه نقاب نزنم و بدونم که هيچکي سراغم نمياد که بخوام جواباشو با لبخند تصنعي ام بدم... اصلاً نميدونم اين لبخند هميشگي من با اين دل غمگين چه معني ميتونه داشته باشه....مگه مجبورم؟
کاش دنيا رو خيلي اميدواانه تر از اينا ميديدم... قشنگ تر ... زيباتر ...چرا زندگي ام اينجوريه؟ هيچ چيزي دور و برم بوي زندگي نميده...
همه جا گرد يکنواختي و بيرنگي پاشيدن.... ديدم خيلي منفيه به همه چي... به همه کس از آدما ميترسم... حس ناامني دارم... اصلاً چرا اينا رو مينوسيم؟ کاش يه رنگ آبي به خودم و دور و برم ميزدم...
اگه يکي بود که رو شونش گريه کنم و به حرفام گوش بده ميدونم سبک تر ميشدم... اين وزنه ي شنگيني رو که رو قفسه ي سينمه کمي سبک تر که ميشد...

 شايد درد همون درد قديميه بي همدميه...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:32 توسط دختر مستقل |

.

.

مدتيه كه مثله وحشيا افتادم به جون يه كتاب و ميخورمش... ميخورمشا.... در حدي كه صبحا برا كار خواب ميمونم و شبا انقد يه وري دمر ميوفتم رو كتاب كه از درد كتف و گردن ميفهمم كه چند ساعتيه حالتمو تغيير ندادم... ولي بزرگترين عيب خوندن اين كتاب اينه كه شديدآ حس نوستالوژي بهم دست ميده و ميرم به روزاي گذشته... روزاي دبيرستان و فكرا و خواسته هاي اون موقعم... ياد دوستاي دبيرستاني كه اگه يك روز همو نميديديم و چندساعت تلفني باهم حرف نميزديم روزمون روز نميشد ولي حالا اينقدر ازهم بيخبريم...

كجاش بده؟ بده ديگه! چون ضايع شدم! پاشدم بعد چندين سال يكي يكي زنگ زدم خونه هاشون...به قول يكيشون خونه ي مامانشون!  آخه مزدوج شده بودن و برحسب اتفاق خونه ي مادريشون تشريف داشتن! و دقيقاً هموني كه مي گفت اگه تو شب عروسيم نباشي من مجلس رو بهم ميزنم! هموني كه عطر محبوبم رو كه دايي از فرانسه برام آورده بود رو زده بود به عروسكش و شبا ميذاشتش رو بينيش و ميخوابيد و مامان متعصبش فكر كرده بود عروسك رو دوست پسرش بهش داده! با بعضياشونم قهر بودم كه يادم رفته بود ... انگار فقط برا خودم عادي بود كه بعد اين همه سال يادشون كردم ولي اونا خيلي خشك و بيشتر بهت زده بودن!! كلاً روي هم رفته يه حس ضايعگي دارم ديگه... جوگير بودم چه كنم؟؟

سعي ميكنم از اين به بعد حسامو بيشتر كنترل كنم.

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:42 توسط دختر مستقل |