.
مدتیه بر اثر بیکاری و شاید هم مقداری بیسوادی به مقادیر قابل توجهی از اندیشه های پوپولیستی روی آوردم ... و بر اثر مرور زمان اعتقادم هم بهشون تشدید میشه.
چند شب پیش که سرفه و سینه درد امونمو بریده بود و از سر ناچاری رفتم بالا سراغ صابخونه که ببینم مرهمی پیدا میکنم یا نه، خانم صابخونه حرف جالبی زد که ذهنمو مشغول کرد. وقتی پرسیدن دکتر رفتی یا نه، گفتم آره ولی شربتی که بهم داده هیچ تاثیری روم نداره و بهبودی پیدا نکردم. خانم صابخونه گفت آخه بعضی داروها به آدم نمیافته یا یه همچین اصطلاحی... البته حرفش شاید تحلیل علمی داشته باشه و کمی هم مورد قبول ولی من میخوام ازش برای توضیح اندیشه های خودم استفاده کنم.
یادمه لپ تاپم ویروسی شده بود و من با حساسیت زیاد دنبال یه شرکت کامپیوتری معتبر برا ردیف کردنش میگشتم که آرزو دوستم اومد و معرفت گذاشت و واسطه ورود من به شرکتی شد که کاش هیچ وقت پاش توش نمیذاشتم. دقیقاً همون بلایی رو سر سیستمم آوردن که همیشه ازش می ترسیدم. یعنی کل پروژه های دانشگاهی رو یکجا پاک کردن و بقیه ی ماجرا .... اون روزها چقدر من گریه کردم و به کجاها رفتم و چه ها بر من گذشت بماند ولی مدت ها بعد در روزهای اخر دانشگاه همین آرزو خانم اومد و من در به در دنبال کارو به یک شرکت در ظاهر بسیار معروف و معتبر معرفی کرد. چون سابقه این دوست عزیز در تعریف و تمجید از جایی کمی سیاه بود بنده با حساسیت بیشتری اونجا رو کنکاش کردم و با توجه به این که با خانمی هم اونجا خیلی زود دوست و رفیق شدیم ولی با این حال از رفتن به اونجا امتناع کردم و باطن مخفی اونجا رو هم در نظر گرفتم!! که بعدها از طریق ارتباط تلفنی با همین خانم مطلع شدم که با نارضایتی کامل از اونجا اومدن بیرون و بهشون بسیار بدگذشته بوده. واینطور شد که این فکر رو سرلوحه خود قرار دادم که آرزو خانم با وجود تمام موقعیت خوب و موفقی که داره ولی به قول خانم صابخونه به ما نمیوفته!!!
بنده با شخص شخیص و صاحب نامی دوست میباشم که ایشون در معروفیت و محبوبیت در رشته تحصیلی اینجانب هیچ کم ندارن! مشخصاً همچین شخصی میتونه راه رو برای پیشرفت آدم باز هم بکنه، ولی چه کنم که همین آقای ج.ر هم گویا به ما نمیوفته!!! قضیه از این قراره که ما یک دفعه غیرمستقیم با این شخص درددل نمودیم که بیکاری عذابمان میده ایشون هم از سرخیرخواهی اومدن و ما رو جایی معرفی کردن که پروژه ای باهاشون مشغول کار شدیم. گرفتن اولین پروژه همان و ماه ها دوندگی و تماس های تلفنی برای گرفتن پول پروژه ی انجام شده همان! اخرش هم نتیجه این شد که خیلی توهین ها و حرف هایی که نباید زده می شد بین من و آقای صاحب پروژه و ج.ر اتفاق افتاد و از مبلغ فاکتور صدها هزارتومان کسر و ده برابر ان برای قبض موبایل حاصل از تماس های مکرر من به ایشون پرداخت شد. و مدتی هم رابطه من با ایشون مختل شده بود. بعد از آن ماجرا 2ماه پیش که بنده طی عملیاتی انتحاری تصمیم به عدم تمدید قرارداد و فرار از شرکت محل کارم گرفتم و آقای ج.ر بدون درخواست اینجانب آستین ها را بالا زد که بعد از استعفا در محلی آبرومند و صاحب کمالات بنده را به کار بگمارد. مدت ها بعد از بیکاری و خستگی حاصل از انتظار هروقت مورد کاری دیگری پیش میامد ایشون میفرمودند بابا تو کارت یه جای بهتر داره جور میشه... کمی هم صبر کن.... صبر ... صبر... صبر.... تا اینکه یک روز با کمال شرمندگی تماس گرفتن و گفتن که با محل کار آینده اینجانب دچار اختلافات عدیده و دعوا و گیس و گیس کشی شده اند و من هم در واقع از کار نداشته بیکار!!
الان که فشار اجاره خونه و خرج و مخارج زندگی حسابی داره اعصابمو قلقلک میده و واقعاً همه ی اون موقعیت کاری های گذشته هم به فنا رفته همین اندیشه های پوپولیستی که حداقل کمی هضم قضایای پیش اومده رو برام آسون میکنه ... بعضی ها به آدم نمیافتن .... یادم باشه!
کاش تو این شب طولانی که صبح نمیشه و درد مریضی داره دیوونم میکنه لااقل یکی پیشم بود یه لیوان آب میداد دستم ...
خدایا...
دلم یه عشق عاشقانه عشقولانه ی عشقی واقعی مارک دار و اصل میخواد...
درکم میکنی؟!
خسته شدم خوب...
خوب بده دیگه...
.
آیا بالا پایین شدن هورمون ها روی احساسات آدم هم تاثیر میذاره؟ منظورم روی همه نوع احساسه...
خوب من وقتی هورمون هام تو یه مواقع خاصی از ماه به هم میریزه وخیلی حساس میشم... اشکمم میره دمه مشکم. تا تقی به توقی میخوره های های میزنم زیر گریه. افسرده میشم و در بعضی از موارد هم نسبت به اطرافیانم بدبین!! قضایا رو خیلی بد و به ضرر خودم تعبیر می کنم و از هر چیزی نتیجه ی بدی میگیرم... در اکثر مواقع سگ اخلاق میشم و سر کوچکترین موضوعی جر و بحث و داد و قال راه میندازم حتی یادمه یه دفعه در اوج بدبختی و احساس ترحم نسبت به خودم و نوع زندگیم در حالی که سوار تاکسی بودم و راننده آهنگ علی سنتوری رو که تازه به بازار اومده بود رو گوش میداد، و من رو صندلی بغل راننده نشسته بودم، با شنیدن اون آهنگ چنان احساساتم تحریک شد و های های زدم زیر گریه که به خاطر نگاه متعجب راننده تاکسی مجبور شدم که وسط راه پیاده بشم!!
خوب این احساسات و عکس العمل ها در میان برخی دوستانم هم رایجه ولی آیا بهانه ی خوبی هم هست که این ایام رو بهانه ی خوبی برا حسود شدن هم بدونم؟؟!!
2-3 روزی هست که خیلی حسود شدم. وقتی فهمیدم آری رفته شمال و گوشی اش رو هم جا گذاشته و الان داره خوش میگذرونه و به فکر منم نیست چنان بلایی به سرش آوردم و تو سفر چنان جلو خانوادش بی آبروش کردم که الان هم از زور حسودی حاضر نیستم باهاش آشتی کنم...
وقتی رو فیس بوک دیدم که خواهرم تو صفحه دوستش براش نوشته خواهر گلم چنان باهاش تند حرف زدم و گفتم که حالا دیگه غریبه ها شدن خواهرت؟؟!! که تا عمر داره یادش نمیره و یادآوریش الان هم عصبیم می کنه... (با اینکه منم اون دوستش رو خیلی دوست دارم و چون خواهر نداره خیلی هواشو داریم)
امروزکه نتایج کارشناسی ارشد رو اعلام کردن و دیدم که مجاز شدم و رتبه ام خیلی جالب نبود (حتی 1 صفحه هم درس نخونده بودم) و ندا که رشته ی کارشناسیش نرم افزار بود و ایام هم اتاق بودنمون تو خوابگاه همیشه رشته منو مسخره میکرد و یهو با تغییر رشته و کلاس کنکور هنر رفتنای ناگهانی تصمیم به گرافیست شدن گرفت و حالا رتبه اش شده بود 50 !!! چنان از حسادت به خود میپیچیدم و حسادت خفه ام میکرد که نمیدونستم سرم رو به کدامین دیوار سیمانی بکوبم و او همچنان پشت تلفن من رو به خاطر رتبه ی ضایعم امیدواری میداد که احتمال قبولی دارم!!
خدایا منو ببخش که اینقدر حسودم، ولی باور کن دست خودم نیست دیگه. خودت بودی حسودیت نمیشد؟؟ خداییش؟ نمیشد؟