.
من عاشق خنده هات بودم ... ولی هیچ وقت نفهمیدی...
.
وقتی انار دلت ترک خورد، آن را از شاخه اش بچين! راز رسيدن اين است...

.
دوستان عزیزتر از جانم...
توجه بفرمایید:
دیگه لازم نیست برای اطلاع از ساعت رسمی کشور با شماره ۱۱۹ تماس حاصل نمایید، از این پس اینجانب شماره موبایلمو همین جا اعلام می کنم... زحمت بکشین با این شماره تماس بگیرین:
۰۹۱۲ .....
فک کن!!
یارو موبایلمو زده که هیچ، پسش هم نمیده که هیچ، زنگ هم که میزنی میبینی دایورتش کرده رو ۱۱۹!!!
عجب آدمای آن تایمی پیدا میشنا !!!!
میون این همه ستاره...
من یه شهاب بی نشونم...
.
دیووووونه....
کو اون آرزوهای رنگارنگت؟ کو اون رویاهای قشنگت؟؟ همونایی که به خاطرشون شبا تا صبح نمی خوابیدی... تو ذهنت می ساختیشون... براشون جشن می گرفتی... براشون ذوق می کردی.... همونایی که همه میگفتن محاله و تو به همشون می خندیدی و استوار به راهت ادامه میدادی؟؟ کو... کو؟؟
.
.
چرا خودمو گم کردم؟ چرا از من سابقم خبری نیست؟؟ چی شد آرزوهامو گم کردم؟ چرا به کم قانع شدم؟؟ چرا اینقدر راحت دارم خودمو مبادله می کنم؟؟
دلم لک زده برای دوران طلایی موفقیتام... دلم لک زده برای خود خودساخته ام....
دلم برای نمایشگاه، پوستر، آرم، اتود، محمدی، رحمتی، بابانوئل، علیخانی، ژوژمان، پاسپارتو، تایید، عکاسی، نگاتیو، کنتاکت، داروی ظهور، مقوای پشت طوسی، چسب ماتیکی، فونت، تایپوگرافی، جلد کتاب و سی دی، موسیقی های سرکلاس، خانه هنرمندان، خانه هنرمندان، خانه هنرمندان، خانه هنرمندان، صبا، سعدآباد، انیمیشن، کاریکاتور.. و ... و.. و.. همه و همه ی اینا لک زده... لک زده... لک زده....
از خود جدیدم خسته ام... دوست دارم خیلی بالاتر بایستم... از این یکی پله ی تکراری موفقیت هم خسته شدم....
.
برام تجویز شده که فعلاْ و البته تا مدتی شعرای فروغ رو نخونم...
باشد که تاثیرگذار باشد!!
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد ...
کرم ابریشم ...
تمام عمر قفس می بافت... ولی به فکر پریدن بود...
.
امروز تو تاکسی...
راننده: زمان شاه من بودم و تیمسار خسروانی و ...
مسافر ها: بله... عجب... چه دورانی....
من... ساکت
کمی بعد...
مسافر بغل دستی من:
بذار این پاکت رو بگیرم جلو صورتت آفتاب اذیتت نکنه...
من: نه... مرسی
من تو دلم: ( چه مرد مهربونی... آخی...)
داریم به مقصد نزدیک میشیم... سطح بحث زیادی کشیده بالا....
پاکت مسافر بغل دستی رو پس میدم ... تشکر می کنم...
احساس می کنم جام دیگه زیادی تنگ شده... دیگه صورتم چسبیده به شیشه...
من تو دلم: چرا این آقا مهربونه اینقدر چسبیده به من؟؟!
کمی بعد...
.
.
آقای یه کم مهربون میخواد کرایه شو حساب کنه... دست میکنه تو جیب شلوارش... همون جیبی که طرف منه!!! آخی چقدر هم داره میگرده!!! نکنه پول نداره؟؟!! انگار داره منو میگرده!!!
.
.
انقدر نفسمو حبس کردم که بهش نچسبم رنگم بنفش شده... چرا همش جام داره تنگ و تنگ تر میشه؟؟!!
دیگه رسیدم به مقصد... تصمیم آخر رو در مورد آقای اصلاً مهربون گرفتم...
من به راننده: آقا ممنونم، پیاده می شم...
کلیدهام( تنها چیزهای نوک تیز در کیفم) رو محکم گرفتم تو دستم... میخوام از آقاهه به خاطر گشتنم!! تشکر کنم...
موقع پیاده شدن با تمام قدرت کلیدها رو فرو میکنم تو پاش !!!
با تمام قدرت!!...
حالا من پیاده شدم...
آقا مهربونه بنفش بنفش شده...
راننده: من و تیمسار بودیم و ....
.
تو در اینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود ...
.
.
اعتراف می کنم که دارم از غصه دغ می کنم!!!
.
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خداییها
من کجا وزین تن خکی جداییها
من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من...
.
.
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
.
.
.
...