تبليغاتX
دختره ی مستقل
 

 

  • گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند 
    شب سلیس است و یکدست و باز
     شمعدانی ها
    و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
    پلکان جلو ساختمان
    در فانوس به دست و در اسراف نسیم
    گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
    چشم تو زینت تاریکی نیست
    پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
    و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
     و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
    پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است


     
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:21 توسط دختر مستقل |

.

.

.

  • زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
    همزبانی نیست تا برگویمش
    راز این اندوه وحشتبار خویش
    بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
    خویشتن را مایه آزار خویش
    از منست این غم که بر جان منست
    دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
    پای در زنجیر می نالم که هیچ
    الفتم با حلقه زنجیر نیست
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:1 توسط دختر مستقل |

 

 

  • نمیشه غصه ما رو
  • یه لحظه تنها بذاره
  • نمیشه این غافله
  • مارو تو خواب جا بذاره....
  • دلم از اون دلای
  • قدیمیه از اون دلاست
  • که می خواد عاشق که شد
  • پا روی دنیا بذاره....

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:24 توسط دختر مستقل |

 

این آخرین پست من از خونه حاج خانومه!!!

بالاخره بعد از 5/2 ماه دنبال خونه گشتن، و فشارهای عصبی ناشی از غرغرهای حاج خانوم برا تخلیه، بیماری بابا، مشکلات محل کار و هزار و یک جور اتفاقات عجیب و غریب که حاضرم قسم بخورم کمتر دختری تو سن و سال من تجربه شون کرده، بالاخره یه جایی رو پیدا کردم که لااقل می دونم شب قرار نیست تو کوچه بخوابم... واین در حالتیه که همه ی فامیلای درجه یکم تو این شهر، تو خونه های ویلاییشون روز رو به شب و شب رو به روز میرسونن بدون اینکه بدونن من کجا هستم یا دارم چی کار می کنم...

.

.

نمیشه گفت خونه حاج خانوم رو دوست داشتم، ولی یه جورایی دلم خیلی گرفته... وقتی به این یک سال گذشته ای که تو اینجا بودم فکر می کنم، میبینم چقدر خاطره داشتم اینجا... چه روزایی بودن... چقدر تلخ، چقدر سخت، چقدر خاص، چقدر عجیب و چقدر شیرین... خدایا چه حس عجیبی دارم... دارم میرم و هر چی موند و گذاشتم و رفتم دیگه هیچ وقت برنمیگردن... زندگی پره از این گذشتنا و رفتنا... زندگی پره از این آدمایی که میان تو زندگیت و  فکر میکنی همیشه هستن، غافل از اینکه یه روزی بالاخره همه چی تموم میشه و تو میمونی با خاطرات آدمایی که حالا دیگه نیستن...

.

.

کی گفته زندگی یه دختر یا خانوم تنها تو این جامعه جرمه؟؟ حالا بازهم یکی تو سن و سال من به اسم دانشجو بودن که حالا دیگه تقریبا تو جامعه جا افتاده میتونه با بدبختی یه جایی رو گیر بیاره، ولی خانومایی که به خاطر متارکه یا هر دلیل دیگه ای دارن تنها زندگی می کنن، نمیتونن به راحتی محلی برا زندگی پیدا کنن... وقتی تنها میری تو بنگاهای معاملات  ملکی به چشم خریدار نگات میکنن... واقعاً از این نگاها و این طرز فکرها خسته ام خسته... انگار برای سالم زندگی کردن باید سخت بجنگی... خیلی سخت... چقدر مردم ما بیرحمن... چرا دیگه هیچ کی دلش برا هیچ کی نمی سوزه؟ چرا همه چیو با پول می سنجن؟ اگر ما مسلمونیم و دلمون برا هم نمی سوزه بازهم ناز شصت اون خانوم ارمنی که وقتی دید دست خالی و ناامید دارم از بنگاه میزنم بیرون، بدون اینکه بشناستم یا بدون اینکه بدونه دینم چیه گفت کاش خودم یه جایی رو داشتم بهت میدادم، ولی نگران نباش امیدوارم به زودی یه جایی رو پیدا کنی... ناراحت نباش... ولی ما مسلمونیم نه؟؟

 دارم شک می کنم به این که آیا مرد سالم و متعهدی هم وجود داره یا نه؟؟ اگر هم وجود داره انقدر تو این مدت به همه بدبین شدم که اعتماد کردن برام خیلی سخت شده...همه در نظرم یکسانن، گناه من نیست اگه نمی تونم اعتماد کنم... کی حاضره غرامت بپردازه؟؟ کی؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:45 توسط دختر مستقل |