تقریباً اولین باره که یه مشکل این طوری کش میاد....
صبح با امیدواری... تا ظهر، در حال جستجو... تا بعد از ظهر، در حال پیگیری... تا شب در به در در حال گشتن.... و تمام شب گریه و بیزاری و ناامیدی...و دوباره صبح...
.
.
.
.
.
به قول استادم من همون آدمی ام که تو اوج گرسنگی یکی از راه میرسه یه تیکه بیسکوئیت گندیده ته جیبشو بهم میده... آی میچسبه...آی میچسبه.... ولی لیاقت من چلوکبابه نه بیسکوئیت ...!
نگو بزرگ شدم، نگو که سخته
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد...
حساب دو دو تا چهارتاست...
.
با این خرج و مخارج، با این اوضاع خراب، با این حقوقی که همشو باید بدی پول اجاره خونه، با این تنهایی نحض، با این بی انصافی و دورویی این مردم، با این آدمای چند رنگ و حقه باز، با این املاکی های دودره باز و صاب ملکای پول پرست بی انصاف ... انگار دیگه موندن هم زیاد فایده نداره... انگار صبر کردن و خواستن ارزش نداره، انگار دیگه خودتم به خودت شک کردی... کجای خواستن و موندن من عجیبه که باید به خاطرش به هر صاب ملک و املاکی از راه نرسیده ای کل شجره نامه و قصد و غرضم رو از تنها زندگی کردن توضیح بدم؟؟ دیگه نمی خوام بابا!! این جهنم که ساختین مال خودتون... دلم می خواد به همه چی پشت کنم و برم... فقط برم... چطور مثبت فکر کنم وقتی هر اتفاق جدیدی مهر تاییدی به چیزایی که میدونستی و تجربه کرده بودی ولی نمی خواستی باورشون کنی؟؟؟
آینده مال اونایی که می بینن و کم نمیارن، مال اونایی که ناامید نشدن، اونایی که مشکلات، اهداف پررنگشونو کم رنگ نمی کنه، اونایی که اعتقاد راسخ دارن... اونایی که خدا رو دارن، اونایی که استوارن، اونایی که مثل من نیستن... اونایی که من نیستن...
حاج خانوم: تا 5 روز دیگه تخلیه می کنی... قول اینجارو به یکی دیگه دادم... زنگ زدم با بابات صحبت کنم جواب نداد...
من: بابا بیمارستان بستریه...
ح: خوب، پس تخلیه میکنی دیگه؟؟!!
م: با بی حوصلگی... نه!!
ح: با عصبانیت... چرا؟؟
م: قرارداد تا 12 تیر ماهه... چرا باید زودتر تخلیه کنم؟؟ تو دلم: اگه خونه پیدا کرده بودم 1 ثانیه هم اینجا نمی موندم...
ح: زررر زرر زرر زر
م: اخم ... غصه... نگرانی
ح: زررر زرر زرررر
م: تو دلم: یعنی بابا الان حالش چطوره؟؟
ح: زررررررررررررررررررررررررررررر
م: باشه!! نگران نباش حاج خانوم، اگه بشه تو کوچه می خوابم ولی به موقع خونه رو تحویل مستاجر جدید میدم ... خداحافظ
ح: جون بابای مریضت بیا این چایی رو حداقل بخور، سرد شد آخه...
م: تو دلم ... چه عجب یادت افتاد بهت گفتم بابا بیمارستانه....
شیطونه می گفت منم یادی از مادر و خواهرش بکنماااااااا
.
.
.
خونه من ته یه کوچه بن بسته... خونه خودم نه هااا، خونه دلم. بدجور دوباره به بن بست خوردم.....
روزای اولی که رفتی سرکار خوشحالی... یکی پیدا میشه خیلی هواتو داره... از اکسیژن رسوندناش حسابی حال میکنی... بهش ارادت پیدا می کنی... تو دلت تحسینش می کنی و خیرخواهیشو دوست داری... کم کم که به محیط و همکارا عادت می کنی از لاکت دراومدی و دقتت به اطراف بیشتر شده، میبینی طرف حلقه دستشه، هر جایی هم که میره و تو حضور نداری و بعدا به گوشت میرسه از محسنات خانومش میگه... از پزشک بودنشو بالاشهر نشستنش و بابای کارخونه دار داشتنش... یه روز صدات میکنه تو اتاق... هیچ کی تو اتاق نیست... چون برات قابل احترامه و بهش اعتماد داری میری... زل میزنه تو چشاتو حلقه اش رو از انگشتش درمیاره و میگه: من نامزد ندارما... به خاطر شرایط کاری تو شرکت مجبورم اینطور وانمود کنم... ولی تو میدونی که 2 ماه دیگه عروسیشه... و تو میدونی که این یکی رو دیگه دروغ میگه ... و تو خودت خانومشو دیدی و تا حالا همش با خودت میگی مگه دو دو تا چهارتا نمیشد؟؟؟ پس این بار چرا شد پنج تا؟؟؟؟
.
.
و شاش گاو اینجاست که نمودی به جای شانس از خود نشان می دهد...
چرا در عین اینکه فکر می کنی دیگه افکارقدیمی و کهنه از جامعه رخت بربسته و خیلی چیزا عوض شده، با یه تلنگر میفهمی که نه بابا هنوز هم با خیلی نگاه ها، خیلی افکار، خیلی تصمیمات و خیلی عقب موندگی ها باید دست و پنجه نرم کنی؟؟
خوشحالم که در یکی از بهترین موقعیت های کاری در مقایسه با همردیفان و دوستام قرار دارم، و خدا رو شکر از اکثر ملاک های مورد نظرم هم برخورداره... خدایا ممنونم.
.
.
.
دنبال خونه می گردم... بابا عجب گرونی ها... سوئیتی که پارسال با 2 تومن پیش میتونستی اجاره کنی امسال حداقل با 15 هم نمیشه... و بدتر از اون این عدم اطمینان و اعتمادی که تو جامعه ما مخصوصاً نسبت به مشاورین املاک هست. البته جسارت به این عضو از جامعه نباشه ولی تو این مدت که دنبال خونه هستم به شدت ازشون دلگیرم. در بین مواردی که باهاشون در تعامل بودم چند مورد بسیار بامزه و منحصر به فرد برام پیش اومد که واقعاً در نوع خودش بی نظیر بود!! که قصد دارم تک تک موارد رو با شرح جزئیات اینجا بنویسم که لااقل درس عبرتی باشه برا بقیه که این که میگن دختر تنها نباید تنها بره مشاور املاک و دنبال خونه باشه یعنی چی؟!! هرچند من هنوز هم دارم این کارو ادامه میدم... بابا خوب مجبورم خوب!! سر ماه حاج خانوم وسایلمو میریزه تو کوچه خوب!!
ولی گل سرسبد این موارد رو فعلا داشته باشین تا بقیه رو هم بعدا براتون تعریف کنم. البته تو این یه مورد خود صابخونه بیشتر از مشاور املاک نوبر بود. قضیه از این قرار بود که یه سوئیت تو سیدخندان بهم خورد که قیمتش خیلی مناسب بود، آقای مشاور زنگ زدن و قرار رو برای دیدن خونه باهام گذاشتن. ما هم طبق معمول مرخصی رد کردیم و با آقای جوان مشاور راهی شدیم. خدا خیرش بده که لااقل برعکس بقیه موارد آژانس در اختیار نگرفت و کمی از هزینه ها رو کاهش داد ولی خوب در عوض خیلی دلگیر می شد که چرا تو تاکسی من پیشش نمیشینم و وقتی اون عقب بود من خودمو میچپوندم جلو یا بالعکس!! درحین کمی پیاده روی ایشون کل آمار بنده رو با سعی فراوون گرفت و فقط تو سن و مقدار حقوق به بن بست خورد!! که مصرانه تا آخرین لحظه به تلاشش برا کشف حقایق ادامه میداد. رسیدیم دم خونه. طبق صحبتای قبلی فهمیده بودم که خانم صابخونه کمی بله فقط کمی مذهبی تشریف دارن و بنده هم بدون هرگونه آرایش و با حجاب کامل تشریف برده بودم. با این حال مشاور جوان که در طی این مدت چایی نخورده پسرخاله شده بود گفت یه کمی مقنعه تو می کشی جلو؟ موهات پیداست!! محلش ندادم در که باز شد یه خانوم چادری اخمو اومد بیرون چشم غره ای رفت و در رو بست رفت تو. منم رفتم داخل سوئیت رو ببینم. مبله و شیک با کلیه امکانات. قیمت هم مناسب و به محل کارم هم نزدیک بود. گفتم خودشه!! یافتم!! گفتم خوبه، مشاور جوان گفت پس برو تو کوچه واستا؟؟!! و قبل از اینکه بفهمم چرا در رو بست و من موندم تو کوچه. منم گفتم به جهنم. خونه که مال من بشه حالیت میکنم!! خلاصه اومد بیرون و با من من گفت میگه بهش نمیدم!! گفتم چرا؟؟؟ گفت راستش میگه حجابت کامل نیست!! باید چادری بشی؟؟!!! گفتم چی؟ من که حجابم کامله مقنعه و مانتو مشکی!! براندازم کرد و گفت نه، آخه میگه برجستگیهای بدنش مشخصه!!!!!!!!! فکر کن!! زنیکه احمق به یه پسر جوون غریبه برگشته همچین حرفی زده. به خدا عین لبو قرمز شدم. یارو هم که انگار بدش نمیومد بحث رو بیشتر باز کنه!! گفتم نه موقعیتش خوب بود (قضیه لنگه کفشی در بیابان) حالا حرف حسابش چیه؟؟ گفت میگه باید چادری بشه!! .............
بعد از مشاوره فراوان با همه همکاران و دوستان و آشنایان و پدر و مادر و .... تصمیم گرفتم این دورویی و ننگ رو بپذیرم و در اون حوالی چادر سرم کنم. و خوشحال ازاین که بالاخره حل شد. من با چادر و چادری ها مخالف نیستم ولی خواسته این خانوم دورویی بود میتونست جور دیگه ای درخواست کنه.
قرار شد با خانوم نسبتاً محترم یه صحبت تلفنی بکنم و سنگامونو وا بکنیم. شما از ساعت ورود و خروج بگیر و 1000 تا کوفت دیگه رو برا من جزء شرطاش گذاشت. شرایطش از پادگان بدتر بود. من خر هم گفتم باشه!! پدر و مادر عزیز رو کشوندم تهران و بعد از هزارتا ماجرا رفتیم پای قرارداد. شوهرشو نگو... تا رسیدن توی بنگاه من پاشدم و سلام دادم. زنیکه به جای جواب سلام و اخمی از نوع درد بی درمون تحویلمون دادن با اون صدای خانوم جلسه ایش گفت: از این بهتر بشه ها!! (اشاره به سر و وضع ولباسام) حالا فکر کنین من گشادترین مانتو و بلندترین مقنعه مو پوشیده بودم!! شوهره هم که همش آقای دکتر صداش میکردن ولی بیشتر شبیه عمله ها بود تا دکتر قبل از هر گونه خوش و بش و سلام و احوالپرسی که تو دین اسلام پسندیده هم هست، برگشت به مامان گفت: آخه چرا دخترتو این طور رها کردی؟؟ تو چطور اعتماد کردی؟؟ !! که با دفاع و توجیه من و بابا مواجه شد. خلاصه من و خانواده و حجاب و تصمیمات و افکار و همه چیزم در اون یک ساعت زیر سئوال رفت. آدم های دنیاپرست و دندون گردی هم بودن سر قیمت هر چی بنگاه دار با صلوات و ترفندهای مذهبی خواست ازشون تخفیف بگیره یا لااقل طبق توافق قبلی عمل کنن زیر بار نرفتن. منی که اونقدر مصربودم این معامله پابگیره، تو دلم همش نذر می کردم که خدایا نشه...خلاصه جلسه در ظاهر به خاطر دندون گردی اونا و در باطن به خاطر ذهنیت منفی که از خودشون در ذهن ما ایجاد کرده بودن، به هم خورد.
.
به نظر شما مدرک دکترای این آقا به چه درد خودشو و جامعه میخوره وقتی افکارش انقدر عقب افتادست که نمیتونه قبول کنه یه دختر تنها ولی سالم زندگی کنه؟؟ این مذهب به چه درد میخوره وقتی که یه آپارتمان 4 طبقه رو به قیمت های گزاف رهن داده بودن و برا دختر خودشون یه خونه تو بهترین نقطه تهران برا آیندش خریده بودن و اون موقع حاضر نبودن به من تازه پاگرفته 20 تومان تخفیف بدن؟؟ مگه مال دنیا بی ارزش نیست؟؟ این اخلاق و شئونات اسلامی به چه کار میاد وقتی خنده رویی و فروتنی جای خودشو به اخم و امرو نهی بده؟؟ وقتی به پدر و مادر من از دید بالا نگاه میکردن و به خودشون اجازه میدادن تصمیمات اونا رو راجع به من زیر سئوال ببرن و به جاشون تصمیم بگیرن؟؟ اگه من هم مسلمونم و دینم رو تا حدی میشناسم، میدونم این دین، این چیزا رو نخواسته. چرا به اسم مذهب این کارارو میکنن؟ اینا به من و همه ی جوونای این مملکت که از دین زده شدیم مدیونن!! خانوم، آقا دین ما اینی نیست که شما دارین تبلیغ میکنین!!