همه چی سیاهه، سیاهه سیاه... مشکل از کجاست؟ تا چند روز پیش برای تک تک ساعات آیندم تشنه و منتظر بودم، با خودم میگفتم می شه، تو میتونی... حرفای قشنگ چقدر قشنگ امیدوارم میکردن... انگار دیگه به خودم ایمان آورده بودم... ولی کو؟ کجاست اون همه قشنگی؟ چرا امروز همش زیر لب به خودم میگفتم تو باختی؟ داشتم که میرفتم خودم و تواناییامو معرفی کنم، هی از درونم یه چیزی بهم میگفت: دیوونه داری میری که ببازی،اینو میدونستی؟
ضعیفم؟ آره، هستم... ولی مگه میشه دید و طاقت آورد... مگه با دیدن ناعدالتیا میشه نلرزید و گفت حالا تنها از پسش برمیام یا نه؟ یاد خوش خیال بودنم میافتم...
- فاکتور اینه؟
- چرا اینقدر زیاد؟
- ما همچین پولی برای کارای روتین نمیدیم...
- شما دانشجویین...
- آخه مگه چی کار کردین؟ کار خاصی انجام ندادین...
- میخواستین قبلا صحبت کنین، به ما چه نکردین..!!
- همین عددی رو که ما میگیم بنویسین و امضا کنین...
- بیشتر از این نمی ارزه
و..
و..
کارو گذاشتم و گفتم، اگه اینقدر کم می ارزه... باشه!! این کار هدیه من به شما! پولشم نمیگیرم... زدم بیرون
نه! شاید از باخت مالی هم ناراحت باشم... ولی قضیه اصلی اینه که اینقدر به خاطر مسائل مالی کیفیت کارم تحقیر شد... خودم و ذوق و شوق کارکردنم خورد شدن... برای پول کم دادن را ه های دیگه ایم بود... تحقیر پست ترین راهه...
زدم بیرون... سرم گیج میرفت... فکر دوباره ی اجاره خونه، هزینه ها... پایان نامه... جیب خالی خالی ام... همه جا داره میچرخه...
اگه بده، یعنی من نمیتونم... آره خوب. کارم بده باید قبول کنم. راست میگفت. وای پس اگه کارم بده یعنی هیچ جا نمیشه کار کرد... یعنی من بازندم... یعنی نشد که بشه...
چه حقیقت تلخی... حرفاشو دوباره مرور می کنم... یعنی واقعا اینقدر بد بود؟ چرا خودم نفهمیدم که اینقدر بده؟؟ ولی چقدر ضد و نقیض حرف میزد...
یاد نذرم افتادم... فکر میکردم اگه برم و دست پر بیام، اولش میرم سراغ اون دختره... همونی که هم سن و سال خودم بود. گوشه ی میدون نشسته بود، از سرما کرخت شده بود، خودشو جمع کرده بود، لباس زیادی تنش نبود، صداش از سرما میلرزید... آخی چقدر خجالت می کشید جورابایی که دستش بود رو بفروشه... با صدای لرزونی که یأس توش موج میزد آروم میگفت : جوراب... جوراب دارم...
پول نداشتم همرام، دلم می خواست یه عالمه جوراب ازش بخرم، اونم خوشحال بشه... نذرم همین بود... اگه پول کارمو بده (حقمو بده!!) میام نصف ساک جوراباشو ازش میخرم... خدایا کاش تا برمیگردم همین جا باشه...
برگشتم... دستم خالی بود... انگار که کسی اونجا منتظرم نشسته باشه خجالت می کشیدم از اونجا رد شم... نبود... خدایا کاش یکی دیگه نذرمو ادا کنه... کاش همه رو فروخته باشه و رفته باشه... خدایا شکرت... من با سوادم... این کار نشد بالاخره میشه استقلال مالی پیدا کرد... از راه های دیگه. ولی شاید اون فقط همین یه انتخاب رو داره... شاید سواد ابتدایی بیشتر نداشته باشه... شاید ... شاید... شاید... و از کنار جای خالیش رد شدم.![]()
.
.
امروز هم دوباره: از کارتون خوشمون نمیاد...
جای دیگه: این کارا تو بازار کار جواب نمیده... نمیشه...
دیگه نمیتونم... تا دیروز رو ابرا بودم... تو میتونی... بلدی...بابا کاردرست! ولی چقدر بازار کار دل سنگه... تو دانشگاه کار رو میبینن و تواناییاتو... ولی اینجا درگیر سیاست بازیای خودشونن... اگه بگیم خوبه پول زیاد میخواد... یا پر رو میشه ... یا کم کار میشه...
یا شایدم دارم خودمو گول میزنم... تو همینی که اینا میگن... کارت خوب نیست... بلد نیستی... نمیتونی... نمیشه... نه نه نه ... فکرای منفی... چقدر روحم خسته است...
.
.
بابانوئل... دلم برا تشویقات تنگ شده... دلم برا امید دادن هات یک ذره شده... ذلم برا تو میتونی هات تنگ شده، دلم برا خودتون رو قبول داشته باشین گفتنات تنگ شده... دلم برای دیدن روی ماهت تنگ شده... بابانوئل میدونستی قراره اذیت بشیم... برا همین آمادمون میکردی که جا نزنیم...
ولی آخه امیدم تا اونجا قد میده؟ میتونم وایستم؟ کم نیارم؟ آه
نیست رنگی که بگوید با من، اندکی صبر سحر نزدیک است. هر دم این بانگ برارم از دل، وای این شب چقدر تاریک است...
فکر تاریکی و این ویرانی، بی خبر آمد تا با دل من، قصه ها ساز کند پنهانی...