تبليغاتX
دختره ی مستقل

بابانوئل من، کاش می دونستی چه صیقلی به روح من میدی. کاش می دونستی وقتی اون جلسه گفتی این آخرین بار بود که این تمرین رو انجام دادیم، من چشام پر اشک شد و دلم می خواست این اخرین بار هارو نشنوم. کاش می دونستی تو این دغدغه و آشفتگی زندگیم آدم آروم و امیدوار و خوش ذوقی مثل تو چقدر به موندن و طاقت آوردن و تحمل کردن تشویقم میکنه... کاش میدونستی وقتی از کارم تعریف می کنی حتی اگه تمام عالم جمع بشن و بگن نه چون تو گفتی آره برای من همه چیزه. حتی نه گفتنتم از شیرینی آره همه دنیا شیرین تره... امروز با اون آهنگ زیبای سر کلاس چه آرامشی به همه دادی. داری با روح ما چه میکنی استاد؟؟ این روح بزرگ رو از کجا آوردی؟؟چه خوب که از همه خواسته بودی چشاشونو ببندن والا هم اشکای بی دلیلم رو می دیدن و من توجیهی به جز دلتنگی برای تو و کلاس و درس و عشق و زندگی نداشتم... وقتی با لادن لادن گفتنات همه رو برای دیدن خانمت مشتاق و کنجکاو کردی و وقتی اون روز خانم گلت اومد سر کلاسمون و ما همه اونو در حالی که تو از حضورش ذوق داشتی نگاه می کردیم من چیزی ورای اون تعریفات دیدم. حتی تو وجود کرخت خانمتم خودتو دیدم که حضور پررنگ بیماریش رو براش کمرنگ و بی اهمیت نگه داشته بودی... !!!

.

.

.

.

.

.

همین چند هفته است که من رو از دوران دانشجویی ام جدا میکنه... تا مدتی بعد منم و تمام خاطرات تلخ و شیرین دوران دانشجویی ام... عجب دورانی بود... چقدر لذت بخش بود... چقدر چیز یاد گرفتم... این منم که حالا اینقدر بزرگ شدم؟؟ این قدر عوض شدم؟؟ این منم که تا کمی قبل بدون دغدغه زندگی می کردم و حالا از غصه اجاره خونه شبا خوابم نمیبره و باز هم ایستادم؟ این منم که تنهایی دارم زندگیمو اداره می کنم؟ این منم که .... آره منم... هنوز ایستادم. هرچند به سختی...ولی ایستادم.

دوباره فاصله ام با ناامیدی خیلی کم شده... باید ازش فاصله بگیرم.. ف ا ص ل ه . . .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:24 توسط دختر مستقل |

 

شاید باید یک اسم برا خودم انتخاب کنم و اونم همون جوجه اردک زشته. داستانش دقیقاً یادم نیست، ولی جوجه اردکی بود زشت، که هیچ کی دوسش نداشت چون زشت بود و ... ولی بعدها که زیبا و خاص شد برای همه قابل تحسین شد. خوب منم تو اون مرحله ی قبل از دوست داشته شدنم!! ولی در آینده با باز کردن بال های سپید موفقیتم چش همه ی اونایی رو که منتظر شکستام هستن کور خواهم کرد!! این اسامی زیبا و القاب جدیدی که به خودم می دم نتیجه ی افکار منفی که این چند وقته داشتم. اصلاً من هروقت این فامیلای عزیز رو زیارت می کنم تا چند وقت بعدش همش حسای بد و افکار منفی دارم. طوری که این چند شبه تقی به توقی میخوره میشینم تنهایی برا خودم می گریم!! فشار کاری شدیدی این چند روزه داشتم. البته الانم کم نشده ولی بریدم می خوام یه کم استراحت فکری و جسمی بکنم و بشینم پای بقیه ی کارام. عین یه مرد عیال وار که نگران نون شب زن و بچه شه منم همش نگران خرج این ماه و اجاره خونه و حتی خورد و خوراکم هستم. مواد غذاییم تقریباً تموم شده. هنوز پول موبایل و تلفن رو هم پرداخت نکردم... کی باورش میشه که فقط پول پرینت های من هفته ای نزدیک 20-30 هزار تومان هست؟؟؟ فقط پرینت کارام. حالا بقیه خرجهارو بقیه هم دارن و میدونن که چه خبره!! و من فقط 20 تومن دیگه تا اخر ماه دارم. موندم این دفعه شرمنده ی جیب کی میخوام بشم؟؟ اصلاً روم میشه و یا اصلاً کسی هست که بقرضم؟؟؟؟؟ هنوزم پول اون پروژه رو ندادن بهم...امروز بعد از تماس با جناب آ و کلی پاچه خواری شیرفهم شدم که حالا حالاها دستم تو حناست و حاجی حاجی مکه. طرح برا تائید نهایی رفته شهرستان و برگشتش با خداست!! خوب حالا پولمو بدین بعددددد...  فقط خدا می تونه کمکم کنه... به هر حال می دونم که حل میشه....

.

.

تحمل باید کرد...

.

.

بر اساس یکی از پست های قبلیم آقایی مراجعه فرموده بودن و در مورد ازدواج استد شاگردی سئوال فرموده بودن. چون مشخصات ننوشته بودن مجبورم که همین جا جواب بدم.

 

اول سئوال:

خیلی دلم میخواد نظر دخترا رو را راجع به موضوع ازدواج استاد دانشجو بدونم
راستش منم مدرسم و یه همچین حالتی برام پیش اومده

موندم بهش بگم نگم فکر بکنم نکنم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته من مجردم و خیلی هم اخلاق گرا .
محض اطلاع گفتم
بزرگترین مشکل من همون مساله تفاوت سنیه

از یه طرف میخوام شجاعت به خرج بدم و خانواده رو بفرستم خواستگاری از یه طرف هم می ترسم با جواب نه خانواده دختره آبروریزی بشه
موندم چیکار کنم
ضمنا فکر کنم اختلاف سنیمان حدود 15 سال بشه
من 34 هستم احتمالا اونم حدود 19-20 باشه
خدا را شکر که این ترم هم داره تموم میشه و کمتر خواهم دیدش و کمتر فکرم درگیر میشه
ضمنا چیزی هم به خودش نگفتم و خودم هم مستقیما این مطلب رو بهش نخواهم گفت فکر کنم بهتر باشه از طریق مدیر گروه بهش خبر بدم که اگه موافقه خانواده بیان صحبت کنن
خلاصه ما هم سر پیری افتادیم به صرافت عشق و عاشقی

بنظر شماها چیکار میشه کرد؟

 

حالا جواب:

آقای عزیز این موضوعی که من مطرح کرده بودم هیچ سنخیتی با مورد شما نداره. چون اساتید مربوطه که ذکر خیرشون بود هم متأهل بودن و هم پایی بر لب گور داشتن یعنی سن بالای پنجاه و اندی و شایدم بیشتر.قصدشون هم ازدواج نبود بلکه تعرض بود!! اون هم درکمال خونسردی و سوء استفاده از موقعیت و خوشنامی ساختگیشون! به بهانه ی درس و حل مشکلات دانشجو از در صمیمیت درمیان و بعد ... در ثانی اگه واقعاً ملاک انتخابتون درست بوده و در صحتش شک ندارین چرا خدا رو شکر می کنین که با اتمام ترم کمتر می بینینش؟؟ اگه قصد واقعاً ازدواجه دیگه فرقی نمی کنه که کی چی کارست اگر مزه ی دهنشو میدونین و از رفتاراش میفهمین که اونم قبولتون داره خوب بسم ا...!! یه جوری برین جلو که به قول خودمون تابلو نشه و اگه خدای نکرده به سرانجام نرسید هم دختره و هم شما تابلو نشین!! چون یک کلاغ چهل کلاغ زیاد در این موارد اتفاق میافته... کافیه یک نفر بی ربط بفهمه. استاد و دانشجو رو به وصال هم میرسونه که هیچ چی، بچه شونو فلج اطفالیم میکنه هیچ چی. تا شما صحبت های اولیه رو بکنین خبر طلاقتون رو هم پخش می کنه!!! پس محتاط باشین. خدا رو شکر که میگین اخلاق گرا هستین. اساتید ما بویی از اخلاق و معرفت نبردن!! بلانسبت شما البته.اگه من نظرم اینه که با استاد دانشگاه ازدواج نمیکنم ( اون هم به خاطر دید منفی که جدیداً پیدا کردم) دلیل نمی شه که بقیه هم همین نظرو داشته باشن. امیدوارم تونسته باشم کمکتون بکنم.

.

.

.

کلی حرف داشتم ولی باشه واسه بعد... برا این پست بسمه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:13 توسط دختر مستقل |

 

سلام دوستای گلم... دلم می خواد بگم خیلی خوبم، ولی نیستم. روحم دوباره داغونه..از شنیدن خیلی حرفا، دیدن خیلی صحنه ها، دلم بازم گرفته. مامانم تهران و چون خونه داداششه و من مثلاً در خوابگاه، نه من می تونم برم پیشش و نه اون پیش من.. دلم حسابی مامانمو می خواد. دلم می خواد بغلم کنه یه کمی تو بغلش گریه کنم... البته نگران می شد... فکر می کرد اتفاق بدی برام افتاده... پس چه خوب که تنهاییهامو نمی بینه...

اون شب مجبور بودم (علت اجبار بعداً سر وقت و موقعی که سرحال بودم تعریف خواهد شد) خونه اقوام عزیزتر از جانم باشم... همون جایی که همه به خونم تشنه بودن... فقط خوبیش این بود که تنها نموندم و مامانی گلم هم اومده بود. به خیر گذشت، نمی تونم بگم خوش گذشت!! ولی خوب بود. اگه مامانی نبود شیزوفرنی ام حتماً تشدید می شد!!

امروز خوب بودم... کارام پیش می رفت و خودمم شاد و شنگول... ولی این استاده امروز (....) به هیکلم. کار بروشور رو که گذاشتم جلوش گفت جمعش کن این کار سرقته!!! خوشبختانه لپ تاپم همرام بود و فایل اصلی رو با لایه های باز نشونش دادم!! ولی کم نمیاورد. میگفت حالا یکی یکی بگو رو هر کدوم چه فیلترهایی دادی.عکساش کجاست. چرا فلانه؟؟ و هزار تا بهانه ی بنی اسرائیلیه غیرحرفه ای. حالا همین استاده بود که بلد نبود فتوشاپ رو سیستمش نصب کنه و من بهش توضیح دادم!! داغ کرده بودما. گفتم به خاطر این توهینی که به کارم شد من دیگه این کارو نمیارم به جاش براتون 4 تا بروشور کار می کنم!! گفت اگه میتونی عکساشو بیاری بیار!! من باور می کنم. ولی من حاضر نیستم. این ترم آخری این تنها استادیه که به خودش جرأت چنین حرفی رو داده!! بهش ثابت میکنم!! داخل پرانتز عرض میکنم که طبق آمارگیری اخیر بین دانشجویان، این استاد عزیز به عنوان بی سوادترین استاد دانشگاه شناخته شده است!!

حالا شما که نمیشناسینش پس غیبتم حال نمیده ... بی خیال... ولی تا حالا سردرد دارم....

.

.

.

 

*خوشحالم که اساتید پا لب گوری هم دست به کار شده اند و با پیشنهادهای شگرفشون باعث انقباض خاطر همکلاسی های گرامم شدن... امروز وقتی برام تعریف می کردن مطمئنم که 2 تا شاخ داشتم رو سرم ... اینو قول میدم!! دارم مطمئن می شم که مرد خوب رو این کره ی خاکی وجود نداره... بابا استاد پاتال تو دیگه چرا؟؟؟ حالا ببین جووناش که نه استادن و نه محدودیت دارن  و نه کمبود انرژی، چه ها می کنن!! آخه به کی بگم شنیدن این حرفا داغونم میکنه؟؟ معنی عشق هم برام کمرنگ میشه. مگه میشه اینا موقع ازدواج عاشق همسراشون نبوده باشن؟ پس حالا چی شده که عشقشون رو پس زدن و با دیدن یکی جای دخترشون همه چی رو فراموش کردن؟ اونم دقیقأ همون استادایی که من در صحت رفتار و تعهدشون شک نداشتم...

 

می خوام گریه کنم....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:46 توسط دختر مستقل |

فردا شب به دلایل نامشخصی مجبورم در جمعی باشم که تک تک اعضا به خونم تشنه ام... حتی کسی نیست که اگه بیکار بودم و تنها مهمونا رو دید میزدم بخوام در مورد سوژه مربوطه غیبت بکنم باهاش!!!

به هر حال ۲ شب دیگه میگم که چه به سرم اومد. دعا کنین به خیر بگذرههههه

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:33 توسط دختر مستقل |

 

سر کلاس بحثی بود در مورد مردی که دچار شیزوفرنی بود، خانوادش مطلع بودن ولی براش زن گرفته بودن و به زنش موقع خواستگاری نگفته بودن و بعدها خانوم فهمیده بوده و ..و .. و... و... این حرفا خیلی ناراحتم کرد. دختر بیچاره مگه چه گناهی کرده بود... این بحث باعث شد که استاد (همون که بیشتر با روانشناسی ماها کار داره تا درس دادن خودش!!) در مورد این بیماری روحی توضیح بده. فقر محبت... کمبود عاطفه ... این یاعث شده... و چه بد...!!

حالا من فکر می کنم که شیزوفرنی گرفتم... چند روزه که همش فکر می کنم چرا پس هیچ کی دوستم نداره؟ یه سری خاطرات بد کودکی.. رفتار حاضر فامیل... تنهایی خودم و عدم وجود شخصی عاطفی در زندگیم باعث شده که هر وقت به خودم و وضعیت حاضرم فکر می کنم دلم به درد بیاد... یه بغضی میاد تو گلوم و از همه چی بدم میاد... مگه من چه بدی به اقوام و اطرافیان کردم که اینطور باهام رفتار می کن؟ شاید من واقعاً بدم و دوست داشتنی نیستم... انقدر خودمو زیر سئوال می برم و کنکاش می کنم که کی و کجا رفتارم نادرست بوده که دیوونه می شم...امروز سمیه دوستم داشت میگفت که از وقتی از شهرستان اومده تهران فامیل یک روز هم تنهاش نذاشتن!! اول اس ام اس های فک و فامیل رو که قربون صدقش رفته بودن برام خوند. بعدش گفت که هفته ی پیش تو لابی فلان هتل ناهار مهمون فلان کسکش بوده و این هفته فلان جا و فلانی اومده و کل مایحتاجشو خرید کرده و آورده دم در خونش و .. که گفتم سمیه بسه دیگه دارم عقده ای می شم. نگو دیگه!! (حالا شوهر هم داره این دوستم!)ولی من: از وقتی اومدم تهران و خاله ام که دو فرزند دیپلم ردی داره چش نداره منو ببینه و پسردایی می گفت که وقتی من کنکور داده بودم پسر همین خاله عزیزم گفته بوده بابا بچه شهرستانو چه به قبول شدن تو تهران!! و وقتی هم من قبول شدم همه چی عوض شد . باهام سرسنگین شدن... شبایی که مجبور بودم تو یه نمازخونه بین 100 نفر دیگه ، کیپ هم بخوابیم و بهم خوابگاه نمیدادن، و اونا میدونستن، یک بار نشد تعارف بزنن که حالا بیا و اینجا کپه مرگتو بذار!! ایناست که اذیتم میکنه که من غریب اینجا که کسی جز اونا رو ندارم مگه چه هیزم تری بهشون فروختم؟؟ مامان چند دفعه شاکی شد که بابا تو خالشی این همه مهمونی میگری حالا این بچه رو هم دعوت کن مثه بقیه مهمونات... حالا جدیدنا به لج مامان مهمونای شهرستانم دعوت میکنه ولی به مامان نمیگه که توام بیا... نمیدونم جواب غریبه ها رو چی میده؟؟ دایی هم که یک دفعه زنگیده بودن و من خواب بودم و بعداً میسد کالشو دیده بودم، از خدا خواسته زنگ زده بوده به مامان که دخترت فلانه و شماره ی ما رو میبینه جواب نمیده و فلان جور رفتار می کنه و چرت و پرت ... بدتر میره رو اعصابم... بدتر از همه دلم برا مامانم میسوزه که مونده بین من و خواهر و برادراش... اینا که هیچ محبتی به من ندارن، لااقل مامانمو اذیت نکنن خوب ...

 

و هیچ کس نمی داند که تنهایی من چه اندازه عمیق است.

 

وقتی برا خواهر جونم اینا رو گفتم به شوخی گفت فکر کنم تو دلت شوهر میخواد... نمیدونم اسمش چیه و دقیقاً دلم چی میخواد، ولی خلأ عاطفی شدیدی رو احساس می کنم... کمبود یه دوست، یه عشق، یه همدم... یکی که دوستم داشته باشه و کمکم کنه شیزوفرنی نگیرم!!!

امروز استادم رو دیدم. تو سلف!! منو ندید. انقدر غذا خوردن و رفتارشو زیر نظر گرفتیم و خندیدیم که کم مونده بود تابلو بشم!! مثه یه بچه 2 ساله غذا می خورد!! هیچ کدوم از بچه ها نمیدونن که من چرا این ترم باهاش چپ افتادم و هی اسمش میاد میگم اه اه...!!

ولی همین قدر بدونین که این استاد نظرات بسیار سوئی نسبت به اینجانب داشته و بعد از پایان ترم حرفایی بهم زد که هنوز تو کفشم ( توی کفش نیستما تو کف حرفاشم) لااقل اگه زن نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میتونستم دل خوش باشم که کسی پیدا شده با اون همه حرفای محبت آمیز!!!! باعث جلوگیری ابتلای من به بیماری شیزوفرنی بشه. ولی من نمیذارم که این کمبود محبت و خلائی که حس میکنم باعث بشه من جذب این موارد بشم!! استاد!! بچرخ تا بچرخیم... شاید با اون ظاهر غلط اندازت دست رو هر کی میذاشتی نه نمیگفت، مخ زنیتم که خوبه ولی من هنوز رمق دارم ... حتی اگه شیزوفرنی شدید هم بگیرم طرف تو نمیام... مطمئنم!! شایدم فکر می کنم که مطمئنم!!

.

.

.

.

.

دیگه سر کار نمیرم... همون 2 زاری رو هم که میگرفتم دیگه نمیگیرم... کفگیرم حسابی خورده ته دیگ...یه پروژه گرفتم و تحویل دادم که 700 تومنی می ارزه تقریباً. ولی انقدر زدن تو سر کار و از دیرکردش شاکی بودن که فکر کنم 50 تومن هم بهم ندن... آقا شما فقط بدین.. من دانشجو اجاره خونه ام ، پول آب و برق و تلفن و موبایل و .. و ... و.. و.. و.. و... و.. و.. و.. عقب افتادهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.... راستی استاده پیشنهاد کاری خوب هم بهم داده ... برای تطمیع لابد... آقا پول منو بدین که گیر این نامردا نیفتم ... فعلاً که شرایط به نفع اونه و همه ی زمینه ها مهیاست .... خدایا تنهام نذاریا... الان دیگه حتماً باید بالا سرم باشی که پام نلغزه....

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:58 توسط دختر مستقل |