سلام ... بارها اومدم و سر زدم و خواستم آپ کنم ولی حسش نبود یا می شه گفت که یه جورایی
دل زده شده بودم... چقدر زود جا زدم .. نه؟![]()
زندگی من یه راه شده پر از بالا و پایین .. پر از کوه و دره ... یه روز رو کوه و یه روز تو قعر دره... پر از اتفاقات
عجیب و منحصر به فرد که شاید کمتر کسی تو شرایط و سن من می تونه تجربشون کنه... هنوز انقدر با خودم و وبلاگم رو راست نشدم که بخوام همشو اینجا بنویسم... یه جورایی برا خودمم جا نیفتاده...
امروز با بابانوئل کلاس داشتیم. یه آهنگ از لوئی آرمسترانگ برامون گذاشت و ما رو و خودشو تو یه فضای
خاص رها کرد... چقدر حالم خوب می شه وقتی سر کلاسشم... خدایا چقدر انرژی مثبت داره این مرد؟؟ با هر فکر منفی یا هر پیش فرض بد که سر کلاسش برم با بهترین حالت روحی میام بیرون... اگه هم یه جای
کارم بلنگه اشکال از خودمه...
این روزا که کار دانشگاه سنگین تر شده کمتر سر کار می رم. هر روز با پیامکی! رئیس عزیزتر از جانم رو از عدم حضورم مطلع می کنم!! این که بخوام دوباره بگم حقوقم رو نداده دیگه خیلی لوس می شه پس نمی گم، خودتون ولی می دونید که.
می خوام تصمیم بگیرم دیگه کمتر از اومدن آینده نگران باشم و تو امروز زندگی کنم.. آخه این افکار و این نگرانی ها بعضی موقع ها به سرحد جنونم می رسونه، هر چی خدا بخواد... خیلی دوست داشتم اینجا بمونم، کار کنم، زندگی کنم مستقل باشم ولی انگار همه ی انگیزه هام کمرنگ شده اینجا یا اونجا برام فرقی نداره شاید چون تو هیچ جایی هیچ عشقی منتظرم نیست. همینه که خودمو متعلق به جای خاصی نمیدونم... این تنهایی عجیب کشنده است، عجیب!! باور کنین!! انگار هیچ چی دیگه تو محل زندگیت نمیتونه برات مهم باشه... چقدر بعضی از این پیرا بهشون سخت میگذره وقتی شبا تنهان...
.
.
یکی از اساتید بیشتر از اینکه تدریس کنن، سر کلاس روانشناسی و شخصیت شناسی می کنن!! حالات چهره، چشم ها، صدا، لبخند، دست ها و ..و .. و ![]()
همین جناب استاد فرموده بودند هر یک از بچه ها اگه بتونن 3-5 دقیقه مسلط و پیوسته در مورد موضوعی صحبت کنن، 2 نمره ی مثبت خواهند گرفت. فکر کنین که این در حالتیه که خودش هم بهتون چشم دوخته و تک تک حرکاتتون رو زیر نظر داره... من داوطلب بودم!! موضوعی در مورد عشق و به زبان انگلیسی!!
خیلی استقبال کرد... سخنرانیمو خوب شروع کردم ولی وقتی نگاه های پرسشگر بچه ها که همه ی لغات براشون ناآشنا بود رو دیدم و همچنین نگاه معنادار استاد رو نمیدونم چرا یهو خودمو باختم؟؟!! صدام به وضوح میلرزید و به تته پته افتادم.. عرق شدیدی کردم و رسماً می خواستم خودمو خیس کنم..!! بابا من بار اولم نبود که میخواستم لکچر بدم قبلاً این تجربه رو زیاد داشتم... نمی دونم چی شد که اینطور شد!! حتماً اعتماد به نفسم کم شده یا این تنش های اخیر روحیه ام رو ضعیف کرده. میدونین من از ضعف تو حرکات و حالاتم بدم میاد. دوست دارم مسلط و خوب رفتار کنم ولی نشد!! استاد خیلی مهربون و خدا رو شکر به انگلیسی پرسید: عصبی هستی؟؟ گفتم نه!! میدونستم که میفهمه الان خیلی مضطربم... خودمو جمع کردم و ادامه دادم.. تموم شد.. ترجمه هم کردم.. استقبال شد برام کف زدن و به جای 2 نمره +2 گرفتم.
حتی استاد وقتی کسی بهش زنگ زد بهش گفت جات خالی الان یه کنفرانس خیلی عالی به زبان انگلیسی داشتیم!! همه چی عالی تموم شد ... فقط شب که با خودم و افکارم تنها شدم همش خودمو سرزنش می کردم که چرا به خودم مسلط نبودم؟؟ چند تا از بچه ها هم امروز بهم گفتن چرا اینقدر صدات می لرزید دیروز؟؟ جوابشونو ندادم و موضوع رو عوض کردم...
نتیجه: یا من خیلی کمال گرا یا زیاده طلبم یا فقط نکات منفی هر ماجرایی رو می بینم و مثبت ها برام کمرنگ و بی ارزشن.. در هر حال هر دو خصیصه خوبی نیست و باید رفع بشه...
چون میدونم بی جنبه ام از هیچ کس هم در مورد اجرام نظر نخواستم خوب!! آخه مطرح کردن نکات ضعفم برام عذاب آورههههههه...
شاید یه همخونه بیارم باهاش به طرز جالبی آشنا شدم... بین اومدن و نیومدنش مرددم ... ولی تهنایی خفقان آور شده...
خدایا به امیدت... دستمو بگیر.. خالی ام خالی... از هر عشق و امیدی... تو هستی، میدونم!! ![]()
عزیزم انقده ذوق کردم گفته بودی کم نیار... ممنونم که دلگرمم کردی... چشم! میخوام بجنگم و کم نیارم .. دعا کن بتونم![]()
