دوباره سلام... نمیدونین با چه ذوق و شوقی اومدم پای این لپ تاپ بی صاحاب که وبلاگم رو آپ کنم... هنوز 2 تا پست نفرستاده معتاد شدیم رفت....![]()
دلم میخواد به دور و بریام بگم: ولم کنین، بذارین به درد خودم بمیرم ... بذارین تو تنهایی خودم غرق غرق بشم... بذارین از این دنیا ببرم و تو خلوت خودم، خودمو به نفهمی بزنم و زندگی کنم ...
من گفتم: من میخوام مستقل باشم... خونه عمو و خاله و دایی هم نمی مونم... مگه من سربارم؟ نه نه، حرفشم نزینن من برنمیگردم خونه و شهرمون به همون موقعیت کاری گذشته ام. این موقعیت جدید کاریم خیلی بهتره ... نه نه تصمیم من درسته ... کسی حرفی نزنه... من همیشه تصمیمام درست بوده...
آره اینایی که شنیدین حرفای من بود، وقتی 2-3 هفته پیش هم مجبور به تخلیه ی خوابگاه شدم و مونده بودم هاج و واج که حالا این وسایل رو کجا میشه برد و جا داد، فهمیدم که وقتش شده به حرفام جامه ی عمل بپوشونم و چقدم سخت بود... وسیله ها رو تکی تا شهرری منزل دانشجویی یکی از دوستان نه چندان صمیمی کشیدم... اون همه وسیله تو اون گرمای 40 درجه... بعدش زدم بیرون و بدون آب و غذا خسته و کوفته در حالی که به تلفن های مکرر مامان و خواهرم جواب نمیدادم راه افتادم از این بنگاه به اون بنگاه دنبال خونه اجاره ای...از هفت تیر تا نواب، از مفتح و عباس آباد و امیرآباد بگیر تا کریم خان و ولیعصر وووووو..... من که از این کارا نکرده بودم... بلد نبودم... چون مجبور هم بودم ترسم ریخته بود.. به هر خونه و هر بنگاه که میشد سر میزدم... همه ی کارتن خوابا و دختر فراری ها و اجاره نشینای مفلوک و فلسطینیا و زلزله زده ها رو در اون لحظات درک می کردم.. خیلی ها تو اون موقعیت بی معرفت میشن و خیلی ها هم تو اون موقعیت کارایی برات میکنن که اصلاً انتظارشو نداری... شب رفتم خونه ی یکی از بچه ها و صبحشم با عمو تو گرما دوباره شروع به گشتن کردیم... واقعاً بریده بودم ... ولی نه راه پیش داشتم و نه راه پس...
در این حین موبایل بود که از محل کارم زنگ میخورد و مواخذه میشدم که چرا سر کارم حاضر نمیشم؟؟؟ آخرش که واقعاً دیگه اعصاب نداشتم با صدای بلند رو به رئیسم کردم و داد زدم: حالا مگه چی میشه شما یه 2 روزی با من همکاری کنین تا من مشکلم حل بشه؟ مگه چی میشه ؟ ها؟؟؟
عمق فاجعه بیشتر از اینا بود که نوشتم و له شدن من صد برابر این که توضیح دادم... در کمال نا امیدی رسیدیم به بنگاهی که این حاج خانم در حال حاضر رو معرفی کرد و اجاره ای که میگرفت با جیب ما میخورد و موقعیتشم بد نبود... و منم که آواره و بی خانمان و پا تو یه کفش کرده... قرارداد رو بستیم و من صاحب خونه ی مستقل و مستقل شدم.. آرزوی دیرینم...
برا همینه که الان دلم میخواد بگم بذارین به حال خودم بمیرم... ولم کنین... خودم کردم که لعنت بر خودم باد..![]()
مامان بابا و خواهرم طی رفت و آمدهاشون به این محله تشخیص دادن که این خونه اصلاً امنیت نداره و در و همسایه آدمای درست و حسابی نیستن... دستشویی و حمام و آشپزخونه افتضاح و صاب خونه از همشون افتضاح تر!!! امروز در کمال شرمندگی با بابام رفتین بنگاهیای اطراف، دنبال خونه... به فرض اینم که به این زودی بخواد یکی گیر بیاد. اجاره ی یک ماه به عنوان جریمه... پول حمل و نقل و اثاث کشی هم یک طرف دیگه...
اینا رو نمینویسم که بگم از کاره کرده، پشیمونم ... نه!! به هیچ عنوان. فقط فکر آینده و صحت ناامنی اینجاست که خیلی عذابم میده... دلم نمیخواست اینجوری بشه... میدونین دوست داشتم بعد اون همه سختی و عذاب برا یه مدت طولانی استراحت کنم... دیگه دغدغه و فکر وخیال نداشته باشم... ولی مثه اینکه راحتی و آسوده خیالی به مانیومده... اوه اوه، از طرفی دوستا و همکلاسیای همشهری سابقم فکر میکنن من تو تهران چه غلطی میکنم که خونه مجردی گرفتم و تک وتنها اینجا موندم... هیچ کی باورش نمیشه که اینجا یه جهنم کوچیکه ... با این تفاوت که من به آینده وپیشرفت و بهشت شدن این جهنم امیدوارم... امیدوار!!!
من امیدوارم با این رنج، یه گنج به دست بیارم... من امیدوارم از این پله بپرم... من امیدوارم که پرواز کنم .. اوج بگیرم ... اوج... من امیدوارم که یه روز از این سختیا به شیرینی یاد کنم ... یه روز به خودم ببالم که زیر بار این فشارها تاب آوردم...
انقدر اتفاقت جانبی همراه با این اتفاق افتاده که دیگه خودم و موقعیتم و مشکلاتم برام گم و گور شدن ... بهتر بگم نمیدونم ترتیب اولویتشون چه جوریاست که بشینم وبهشون فکر کنم و براشون غصه بخورم..!!!
وقتی استاد خشنت بعد از پایان ترم یهو باهات مهربون و صمیمی میشه و اونی که شماره موبایل به هیچ کدوم از دانشجوهاش نمیداد برات اس ام اسای عجیباً غریبا میفرسته... در حالی که زن داره!!! خیلی دلت میخواد بفهمی یعنی الان من کجا واستادم؟؟ یعنی چی شد که اینطوری شد؟ وقتی تویی که نه آشپزی بلدی نه رختی شستی و یکی یه دونه ی مامانت بودی مجبوری وقتی از سر کار خسته و کوفته برگشتی تازه به فکر بشور و بپز باشی، خیلی دلت میخواد بفهمی اِ؟؟ این منم؟ پس این کارا رو کی یاد گرفتم؟
و وقتی تنها امیدت اینترنت و آپ کردن وبلاگته، گوشی رو برمیداری و میشنوی که مشترک گرامی به علت عدم پرداخت بدهی قبلی تا 72 ساعت دیگه تلفنتون قطع میشه اون موقعست که از خودت میپرسی : آخه مگه من دلخوشی دیگه ای هم دارم؟؟؟؟ لعنت به مستاجرهای قبلی، لعنت
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااههههههههههه.... کاش میشد تا صبح بنویسم... کاش یه شونه ای بود که تا صبح روش گریه میکردم... به کی بگم که بفهمه؟ من نصیحت نمیخوام... می خوام یکی بفهمتم .. همین!!! زیاده؟؟؟
سلام...
این اولین سلامه ... از یه مکان جدید ... یه موقعیت جدید و یه آدم جدید...
مثه اینکه دارم به حرف میام ... می خوام حرف بزنم. دارم قبول می کنم همه چی عوض شده...
اول از همه بگم که من از سال 84 وبلاگ داشتم ... ولی به دلایل بسیار بامزه ای که فعلاً از تعریف اونا خوددای می کنم مجبور به حذف وبلاگ پر از اتفاقم شدم و بسیار نادم و پشیمانم ... البته شاید صفحات وبلاگ قبلی رو اینجا دوباره قرار دادم ...
من یه دانشجوام... سال آخرمه... و ترم آینده، ترم آخرم... کار هم می کنم... از اول تابستون به دلیل عدم وجود خوابگاه مجبور به اجاره ی یه خونه ی تک نفری !!! و اسکان در یک خانه ی مخوف و عجیب غریب شده ام... از روزی که اینجا اومد م یک شب خواب راحت نداشتم ... از ترس اینکه یکی از دری پنجره ای پشت بومی جایی، بخواد وارد اینجا بشه... میشه گفت که هنوز تو شکم ... صبحا که از خواب پا میشم یه نیم ساعتی از خودم می پرسم : من کیم؟ اینجا کجاست؟ این چی میگه... خلاصه...
مشکلات محل کاری هم کم نیست .. ولی از روزی که یه هاپو کوچولو وارد جمع شده کار هم دلچسپ تر شده...
بهتره قبل از اینکه از گذشته شروع کنم و شرح ماجرا رو توضیح بدم، از امروز شروع کنم...
خوب امروز جمعه بود و بعد از یک هفته ی کاری با بچه ها (هم دانشگاهیا) قراریدیم که بریم درکه...
هوا خیلی خوب بود و کوهنوردی هم صفایی داشت... با اینکه دو بطری آب یخ با خودم برده بودم ولی نصفه های راه آبه تموم شد و به پیشنهاد یکی از بچه ها که زیاد درکه میره و وارده!! از یک لوله ی آب جاری نه چندان جذاب و زیبا و زلال... شروع به نوشیدن نمودم وبا اینکه تلخی آب رو کاملاً حس کردم ولی تشنگی واقعاً بهم فرصت فکر کردن نمیداد... که در همین حین یه خانمی با نگرانی اومد و گفت: خانم مراقب باشیتا ... این آب خوردنی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
خوب... حالا همون طور که این صفحه میتونه اولین صفحه باشه، شاید آخریش هم باشه... خدا از شر وبا و امثال اون حفظمون کنه...![]()
عجیب دلتنگم.. دلم هوای خونمون، دوستام (حتی اون حسوداش)
، فامیل، خیابونای شهرمون، در و همسایه و دوست و آشنا و همه ی اینا رو با هم کرده... دلم خونه رو میخواد... دلم غذای مامان، خواب راحت بعدازظهر، برنامه های تلویزیون( آخه هنوز اینجا تلویزیون نخریدم) و این چیزای الکی رو میخواد... دلم عشق میخواد... یادم نمیاد آخرین باری که عاشق بودم کی بوده...
بهم سخت گذشته این چند وقته... خیلی سخت... ولی خوب خودساخته شدم... این شک و دودلی ها ولم نمیکنه... یعنی کار درستی کردم که مستقل شدم؟؟ یعنی این خونه جای امن و خوبیه؟ یعنی کارم خوبه؟ یعنی از پس مشکلاتم تنهایی میتونم بربیام؟ یعنی من میتونم؟ ؟؟؟ یعنی؟ یعنی؟ یعنی؟ خیلی از آینده نگرانم... خیلی زیاد... دلواپسم .. و اتفاقاتی هم که میوفته نگران ترم میکنه... تنهایی هم که تشدیدش میکنه... خیلی تنهام. دیشب لیله الرغائب بود.. روزه گرفتم .. نماز مخصوصش رو خوندم و با خدا خلوت کردم ... به این امیدم که اون یکی یه دونه معبود هیچ وقت تنهام نذاره... میدونم که شنیده... مطمئنم...