.
روزهایی را دقیقا مثل غارنشینان زندگی کردهم. شاید برای خودسازی بد نباشد ...
بیشتر از 2 ماه است که دیگر پا در آن شرکت کذایی برای کار نمیگذارم ، همان جایی که با مشقت زیاد کار میکردم. در این 2 ماه کارهای متفرقه زیاد داشتند بیچارهها! انگار با رفتنم جای خالیم بیشتر حس شده بود. حالا زنگها و ایمیلهای پی در پی بود و کارهای بیصاحب که روی دستشان باد کرده بود. تا آخر اسفند با این اوباش قرارداد کاری دارم. طبق قانون کار باید حقوقم را ماهیانه پرداخت میکردند. بگذریم که آنقدر از سر و تهش به بهانه بیمه و مالیات و فولان میزدند که چیزی تهش نمیماند. ولی باید لااقل مثل بقیه کارکنان با من رفتار میشد که ماهها پیش از شرکت رفته بودند و حقوقهای میلیونیشان مرتب و سروقت پرداخت میشد. بدون هیچ کم و کاست. یا با دعوا و اوقات تلخی رفته بودند یا آنقدر دزدیده بودند که دستشان رو شده بود یا هنگام رفتن سیستمشان را فرمت کرده بودند یا هزار ادا و اصول دیگر! من هیچ یک از این کارها را نکردم که هیچ، رفتم خیلی دوستانه گفتم که جای فایلهایم را از خودم بپرسند و اگر کمکی باشد دریغ نخواهم کرد و هزار بار تشکر کردم و آمدم! بعدش هم که در این مدت به زور اینترنت و دایل آپ و تلفن و مراجعه حضوری و هزار درد دیگر کارهایشان را برایشان راه انداختهم.
بیشتر از 1 ماه را برگشتم پیش خانواده. با ماشین خودم برگشتم! زدم به سیم آخر و ماشین را برداشتم و اتوبان 4 ساعته را 3 ساعته طی کردم و رفتم. از شما چه پنهان 2-3 هفته اول هم در کنار خانواده بسیار شیرین گذشت! رفتم دنبال کار! حضوری، تلفنی، ایمیل، نامه هر چیزی که فکرش را بکنید. میدانستم اگر کاری باشد با هر سطح درآمدی مطمئنن بیشتر از اینجا پس انداز خواهم داشت. غذا و همه چیز هم مهیا بود نه مثل اینجا که صبح با دغدغه ناهار بلند شوم و شب با دغدغه شام بخوابم! ولی هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم. برای منی که عادت داشتم صبحها ساعت 6 بلند شوم و کل ساعت روزم را سر کار و بیرون باشم واقعا این نوع زندگی بخور و بخوابی لذت طولانی مدت نداشت. کم کم حسهای منفی و بیکاری کرختم کرد. هیچکدام از راههایم برای کار جواب نداد. چند اتفاق دلسرد کننده و سئوال برانگیز هم که پیش آمد (خودش میتواند چند پست باشد!) دیگربریدم. احساس کردم جای ماندن نیست. یک حالتی مثل کسی که ازدواج کرده و از منزل پدری رفته و حالا به هر دلیلی دوباره به آنجا برگشته است را داشتم. حس استقلالم هم کاملا زیر سئوال رفته بود. شرکت سابق هم کارهای عقب ماندهش را مدام درخواست میداد. تصمیم گرفتم برگردم. دوباره با ماشین خودم که مخالفت خانواده را هم در پی داشت. حالا شده برای یک مدت کوتاه ... باید برمیگشتم.
تا برگشتم سریع رفتم شرکت. مانند یک کارمند احمق وظیفهشناس. خوش و بش و احوالپرسی همکاران قذیم بود و سفارش کارهای عقب ماندهشان. یک مدیرنامی هم آنجا داریم که به بیادبی و بیسوادی مشهور است بیچاره! آنجا بود ... حالا یا چشم دیدن من را ندارد یا کدام عقده درونی باعثش شد نمیدانم، ولی گویا هنگام معرفی من به پرسنل جدید از صفت جالبی استفاده نکرده و گفته بوده که خودش اخراجم کرده! بماند که شرکت پست و مقام و میز و صندلیش را هم از او گرفته بود ...
یک حالت طلبکاری بین همهشان موج میزد! فلان کار چه شد؟! چرا دیر جواب دادی؟ چرا زود نیامدی؟ چرا ...؟! راستش قشنگ نبود. دفعات قبلی هم برخوردشان برایم سنگین بود. یک فکری ته ذهنم میگفت این همه بیاحترامی به جان میخری که چه؟! انگار من عادت به دور زدن ندارم! به پیچاندن! به لنگ گذاشتن! چرا باید بین این همه کارمند تعدیل شده من بازگردم و من نگران کارهای عقب مانده بشوم؟ این دفعه جدیتر و بیتعارفتر با مدیرعامل حرف زدم. خوب شد زدم! نمیدانستم که آخرین دیدارم است.
شب یکی از کارمندان حسابداری تماس گرفت. گفت خواهرانه میخواهد که دیگر به شرکت نروم. خرحمالیهای اینها مندرآوردیست و هیچ مسئولیتی در قبالشان ندارم. گفت به زندگی خودم برسم بهتر است و ...
خودم باید زودتر این تصمیم را میگرفتم. چند دفعهای که جواب ندادم حساب کار دستشان آمد! امروز خبر رسید که حقوقم را قطع کردهند! بیمه هم که الله اعلم! که اگر قطع شده باشد وضعیت حساب و کتاب مراحل پزشکی که در حال انجامشان هستم نمیدانم چند برابر خواهد شد. حالا به کدام جرم این اتفاقات افتاده نمیدانم؟! همین امروز صبح مدیر کارخانه را برای کار درخواستیش راهنمایی کردم! خوب بود سیستمم را فرمت میکردم و هیچ همکاری نداشتم و باز هم حقوق میگرفتم؟!! کلا انگار هیچ چیز حساب و کتاب ندارد!
اینجا ماندهم کارهای دندانپزشکیم را انجام بدهم! درس بخوانم خیر سرم! از این فرصت پیش آمده استفاده کنم و به کارهای عقب ماندهم برسم. وضعیت خانه را هم که یادتان هست. همان است همان! مثل غارنشینان تا واجب نشود از خانه بیرون نمیروم. انگار خودم را زندانی کردهم. در این هاگیر واگیر و بیکاری به تنها چیزی هم که نمیتوانم فکر کنم همین تعویض خانه است. بهتر بگویم به تنها چیزی که نمیتوانم درست فکر کنم ماندن یا برگشتن است! اینجا خانه ندارم کار ندارم استقلال دارم. آنجا کار ندارم استقلال ندارم خانه و خانواده دارم! راحتتر بگویم در هر 2 جا شاد نیستم. حالا کار باشد یا نباشد من بیهدفم. نمیدانم از یقه این زندگی دقیقا چه میخواهم؟ من چندین سال است که معلقم! چندیدن سال با یک سئوال بزرگ ته ذهنم ...
این روزها پر از اتفاقات عجیب بوده برایم. عجیب! هر کدامشان پستی طولانی خواهد بود. شاید حالا که بیشتر وقت دارم بنویسمشان.
پ.ن: خدایا بازی جدیدت را قربان! بازی سختیست! نعمت بزرگیست که دادهای ... نمیدانم میماند یا میرود. ولی با رفتنش دردی به دردهایم اضافه خواهد شد. فقط حواست باشد دردهایم همینطوری هم کم نیستند ...
.
اين روزها براي زنده بودن و زندگي كردن هم بايد جنگيد! حتي زندگي از نوع معمولش!
باور كنيد ظاهرم حتي يك درصد از مشكلاتم را نشان نميدهد، حداقل تمام سعيم همين است. من همان دختر خوش خنده و مهربان و مردمدار و اميدوارم ... در ظاهر! باطنا هم البته كاملا نااميد نيستم. تا درصدي تمام راههاي پيش رويم به بنبست خوردهاند و فكرم شديدا مشغول راه حل آفرينيست، ولي سعي ميكنم چيزي بروز ندهم. ميدانيد فايدهاي هم ندارد. تجربه به من ثابت كرده كه گفتن مشكلاتت به اطرافيان بيشترين تاثيري كه دارد برانگيختن حس ترحم و دلسوزي آنها، آن هم از نوع غيرمفيد و آن هم براي مدت زمان كوتاه است! كمتر كسي كمر همت خالصانه براي رفع مشكلت خواهد بست. البته ادعا نميكنم كه خودم از آن نوع كمتر هستم! ولي ترجيح ميدهم فعلا همين جا از مشكلاتم بنويسم و در دنياي واقعي چيزي نگويم! خوبيش اينست كه همفكري شما را دارم و جايي حرفهايم را زدهم.
تا همين 1 ساعت پيش در جلسهاي با مديرعامل بودم. خيلي رك و راست خواستم كه تكليفم مشخص شود. بالاخره خيلي چيزها وابسته به كار و موقعيتم است. گفت در حال تصميمگيري هستند كه آيا اصلا شركت نيازي به واحد من دارد يا نه؟! واحد من فقط شامل من 1 نفر است! و اگر تشخيص بدهند كه مسئوليتهاي اين واحد را به يك ارگان خارج از شركت محول كنند، يعني من هم نبايد در شركت باشم و در واقع مشكل آنها با نوع فعاليت است نه با شخص من! اين خبر خوبي براي كسي مثل من هست، بالاخره ميشود فهميد اگر ميروي به چه دليل است و جايگزيني نخواهي داشت، كه اگر نيازي بود خود تو را قبول داشته اند! از طرفي نميشود استعفا داد، دنبال كار بودهم ولي اگر قطعي شوند نميتوانم فعلا بروم. بايد منتظر نتيجه تصميم بشوم. شايد هم خبر بدي ست، نوع جديدي از بلاتكليفي! فعلا دور وام را هم كه خط بزرگي كشيدم، با اين وضعيت اصلا نميشود اصرار يا پيگيري براي دريافتش كرد... بالاخره اينها همه جزئي از زندگيم هستند. بايد طي شوند، بايد حل شوند حالا با صبر، با مدارا ... نميدانم. راهي هست كه خودم انتخاب كردهم. براي راه خودم دارم ميجنگم. الان نميتوانم يكهويي آرزو كنم كاش من هم يك دختر مثل خيليهاي ديگر بودم كه در منزل پدرم راحت و آسوده به فكر ازدواج بودم و خودم را درگير استقلال و مسائل مادي و معنويش نكرده بودم. الان ديگر اين خواستن، مال من نيست از جنس من نيست. من سيبي هستم كه از درخت خانواده جدا شدهم.
تغييرات هميشه منفي نيستند، شايد اولهايش كمي سخت باشد ولي هر چه پيش آيد خوش آيد! انقدر صبر ميكنم كه تكليفم مشخص شود آن موقع به فكر راه چاره ميافتم! "خدا بزرگ است" براي همين مواقع است ديگر ...
از خانهم بگويم كه خيلي بستهبنديها را فعلا باز نكردهم. شايد فرجي شد و نقل مكان كردم. راه ارتباطي با صاخب خانه را هم از هر طريقي كه فكر كنيد بستهم. اجاره خانه را به دخترش ميدهم، ببينمش فقط يك سلام ميدهم و سريع ميروم و منتظر جوابش يا حال و احوالپرسي مثل سابق نميشوم. تلفنم قطع شد (و همچنان قطع است)، آب سرد شد، شوفاژ گرم نبود (تا صبح از سرما لرزيدم) و براي چيزهايي ازين قبيل، حتي يك تماس هم نگرفتم ... يك سئوالي پرسيد چنان كوبنده و زشت جواب دادم كه تا دو شب عذاب وجدان داشتم كه چرا احترام سن و سالش را نگه نداشتم، ولي خب فضولي بيش از حد كرده بود. مريض كه بودم و ناي جم خوردن نداشتم و سركار نرفتم سر و صدايي ايجاد نكردم كه نكند متوجه در خانه ماندنم بشود ... اصلا بدانيد من كارتون خاليها را براي اسباب كشي خياليم چطور و با چه ترفندهايي خانه آوردم باورتان نميشود! خلاصه كه لااقل اين طوري خودم راحتتر هستم ... فعلا بايد كجدار و مريز (مريض اشتباه است) طي كرد.
اين چند روز هم خواهرم آمده بود و همهش را به مسخرهبازي و اميدواري دادن به خودمان طي كرديم، بالاخره نميشود كه همهش روي شرايط منفي زوم كرد، يك جورهايي دارم شرايطم را براي خودم صيقل ميدهم، و بايد اذعان كنم كه شرايط حاضرم به مراتب خيلي قابل تحملتر از شرايط گذشتهم است.
پ.ن: خدايا، يك شوهرهمچين خوشتيپ و خوش اخلاق، داراي خانه چند صد متري، با شغل خوب، كه بشود رفت سركارش ادارهش كرد و مديربازي درآورد، بده كه يهو همه چيز را باهم به دست بياورم! بابا جان من تنبلم حوصله گشتن دنبال تك به تك خانه و كار و شوهر را باهم ندارم! ميداني كه! اوكي؟؟
.
و نوشتن، تنها چیزی که آرامم میکند ...
تنها جایی که دارم همین جاست، واقعا تشخیص درست و غلط را برای درددل کردن با آدمها از دست دادهم، این که چه حرفی را جلوی چه کسی بزنم یا نزنم، ابراز احساسات درونیم را برایم سخت کرده. آدمها و بازخورد رفتارشان برایم عجیب شده، یا آنها مدام در حال تغییرند، یا من درست اطرافیانم را نمیشناسم و در لحظات بحرانی تازه بعدهای کشف نشدهشان را میبینم. با این اوصاف فقط همین جاست که بی ضرر باقی مانده، یا شاید فعلا این طور تصور میکنم ...
پیرو پست قبلیم و شاید درست از همان تاریخ، عزمم را جزم کردم که ازین اتاقک کذایی نقل مکان کنم. به هر جایی بروم جز اینجا ... هر جایی که باشد امنیت بیشتری خواهد داشت ... نیاز به پول بیشتری داشتم و حتی بدترین جاهایی را هم که دیدم، به جیب من نمیخورد, به فکر گرفتن وام افتادم و سریعترین راه ممکن اقدام از طریق شرکت بود... (برگشتن و فکر کردن به آن روزها برای بازنویسیش وجودم را تلخ میکند)
شرکت وضعیت خوبی نداشت و ندارد، نیروهای زیادی تعدیل میشوند و برنامههای شرکت بی سر و ته و گنگ هستند. تمام پروژهها نصفه و نیمه رها شدهاند و من با دانستن همه اینها و بالاتر از آن اطمینان از محفوظ بودن موقعیتم در شرکت تصمیم به رها کردن تیرم در تاریکی گرفتم. مدت کمی از تصمیمم نمیگذرد، خیلی بیشتر از زمان پیشبینی شدهم معطل جواب وامم بودم. طبق اطلاعات یکی از همکارانم که دوستم هم محسوب میشود, میدانستم که درصد زیادی مورد موافقت است و هر روز منتظر تماس حسابداری برای دریافت وامم بودم . این در حالی بود که شروع به بستهبندی وسایلم هم کرده بودم ... چند جایی خانه دیده بودم و آنقدر تحمل مکان زندگیم برایم دشوار شده بود که ساعتها جلوی در خانه در ماشین مینشستم تا شب دیروقت داخل بروم. الان هم همین است البته ... نمیدانم چرا همه افعالم ماضی ست؟! شاید ته ذهنم همه چیز را دیگر تمام شده میدانم ...
کسی از همکارانم نمیداند که تنها زندگی میکنم، همین یک نفری که اطلاعات وامم را داشت میداند و علت تغییر خانه را هم میدانست ... حوصله فکر کردن به کارش و انگیزههایش را ندارم! فقط الان همینقدر میدانم که این چند هفته که معطل دریافت چک خیالیم بودم و این دوست عزیز خبر از صد در صد شدنش میداد حس ترحمی برای شاد کردن من بیش نبوده! و چقدر بچهگانه کسی میتواند راههای جلوی روی کسی, برای امتحان شانسهای دیگرش را از وی بگیرد فقط و فقط برای اینکه امیدواری الکی برایش ایجاد کند که مدتی شاد باشد! حالا این موضوع آنقدری برایم اهمیت ندارد که همین شخص بداند که علت جور نشدن وام، احتمال تعدیل شدن بنده است!! و آنقدری در مورد این موضوع با شخص ثالث دیگری که در نظر نداشتم چیزی بداند صحبت کرده بوده که به فکر راهحلهای خندهدارتری هم با هم افتاده بودند و من ابلهانه در طول همه این تصمیمات در حال بستهبندی وسایلم برای جابهجایی هرچه سریعتر بودم .
میدانید خود مساله خانه برای من دست تنها مشکل بزرگی به حساب میآمد، ولی نکته مثبت ته ذهنم همیشه این بود که بالاخره کار و حقوق ثابتی دارم که میتوانم رویش حساب کنم! قسطم هر چه باشد و هر چقدر باشد حقوقی دارم که حتی میتوانم مقدار خیلی کمیش را برای خودم در نظر بگیرم ولی می ارزد! همه چیز به فرار ازینجا میارزد ... ولی گویا مشکل بزرگتری پشت پرده داشتم ...
نمیدانم ... همین امروز همه این اتفاقات سریالی را کشف کردم، آن هم با یک دستی زدن به همان شخص ثالثی که باز خدا خیرش بدهد صادقانهتر و دلسوزتر عمل کرد ... بعد از چندین ساعت ماشین نشینی و خیرگی و ناامیدی به خانه آمدهم و واقعا راهی جز نوشتن نیافتم ... شاید بگویید کار زیاد هست ولی لحظه شماری برای تعدیل در موقعیتی که نمیشود استعفا هم داد کار دشواریست. دشوار هم نباشد گره خوردن و وابسته بودنش به ماجرای تعویض خانهم دشوارش میکند. بعد مثبتی در قضایای پیش آمده نمیبینم! ولی چارهای هم برای باحکمت بودن دیدنش ندارم!
واقعا این همه جنگ برای استقلال یا حتی زندگی چه معنی میتواند داشته باشد وقتی که طبق تجربه احتمال میدهی 5سال آینده زندگیت هم مانند 5سال گذشته تنوع و پیشرفت و مزیت خاصی در بر نخواهد داشت؟ این همه برای چه؟ که چه؟ برای که؟ این سئوالات است که آزارم میدهد ... دقيقا همین سئوالات.
پ.ن: خدایا ........... تنها هستم. بی یار و یاور. یاورم باش.
.
داستان چيست نميدانم، پايانش را به انتظار نشستهم ... همانش هم مهم است.
زندگي بدون هيچ تحول يا تنوع خاصي در گذران است، حسهاي خوب را با تمام وجود نشانه رفتهم و آرزويشان ميكنم ولي گويا نه كسي هست كه برايم ايجادش كند نه چيزي. همه ايجاد تنوعها ناپايدار شده اند، ديگر خواستنيها وقتي به دستشان مياوري آنقدرها هم خواستني نميمانند.
بالاخره آنقدري خودم را جمع و جور كردم كه بتوانم يك ماشين بخرم، روزهاي اول با اين وضع رانندگي در تهران و نداشتن پاركينگ و جاي پارك ثابت واقعا برايم سخت ميگذشت، حتي گاهي از داشتنش و اين همه مسئوليتي كه دارد احساس پشيماني ميكردم ولي خب اوضاع به تدريج خيلي بهتر شده است... شايد مدتي وقت ببرد كه بتوانم با ماشينم سفرهاي كوتاه مدت و نزديك را كه آرزويش را داشتم بروم. ولي در برنامه آيندهم گنجاندهم.
راستش هميشه از اينكه در خانهاي هرچند محقر و كوچك ولي امن زندگي ميكنم راضي بودم، اينكه كسي كاري به كارم ندارد و صاحب خانهم انقدر پير است كه قدرت فكرهاي جانبي را ندارد! ولي گويا اشتباه ميكردهم شايدهم طي گذر زمان اشتباه شده است! مدتيست با سن بالايش از من تقاضا ميكند كه دنبال دختر زير 30 سال و شاغل برايش باشم! چون زن نسبتا جوان دومش خيلي بداخلاق است و تمام وقتش را در گردش و تفريح و يا در خواب ميگذراند و در خانه نميماند كه خواستههايش را اجرا كند!! اينكه دختران 30 ساله را پيردختر مينامد! اينكه هر دختري براي حرف مردم بايد سايه يك مرد بالاي سرش باشد! اينكه دوستش با سن بالايش دختر جواني را كه حقوق 800 هزار توماني دارد را گرفته است! چون آن دختر همه چيز داشته و سايه بالاسر نداشته! اين كه شنيدن اين حرفها آن هم به اجبار و وقتي كه هر لحظه ميخواستي محل را ترك كني و به اصرار بايد دوباره سرجايت مينشستي چقدر ممكن است حال آدم را زير و رو كند را خودتان حدس بزنيد!
راستش در جا به فكر فروش ماشين براي اجاره محل جديد افتادم. آن موقعي كه ميخريدمش آنقدر از بابت خانهم دلم قرص بود كه ترجيح دادم پولم را در همين زمينه خرج كنم! ولي اينكه تا خريدي بفروشي كار آساني نيست ... راستش تا مدتها هنگ بودم و به خودم دلداري ميدادم: پيرمرد لابد چون كسي را ندارد و زنش اذيتش ميكند (به قول خودش البته) خواسته با من درد دل كند، و يا هزاران توجيه ديگر ... ولي دوباره سر پله اول برگشتم! بايد فكري كنم حتي اگر در حد همان درد دل هم باشد راضي نبودم كه با دانستن خيلي چيزها زن صاحب خانهم در مقابلم اينقدر خرد شود كه ديگر نتوانم به چشمانش نگاه كنم و سلامش بكنم ...
كار آساني نيست ... ميدانيد اجاره يك مكان امن و ارزان و مطمئن براي يك دختر تنها ... ياد چند سال پيش ميافتم، درگيريها و ماجراهايي كه داشتم. نگاهها و سئوالها و چراها ... اينكه چقدر ميتوانست موقعيت حال حاضرم نسبت به آن چند سال پيش متفاوت شده باشد و نشده! نگاهي به پشت سر و ايستادن و دوباره نگاهي رو به جلو! مجبورم بروم ... راهي جز اين نيست! شايد تا پايان خيلي مانده باشد و با صبر چيزي حل نشود!
پ.ن: خدايا الان چه ميتوانم بگويم؟ خودت همه اينهايي كه نوشتم و حتي بيشترش را ميداني! شايد هم برايت تكراري شده بندهت يك مشكل تكراري داشته باشد. ولي تمام سختيها برايم به اندازهی همان روز اول سخت هستند! برايم تكراري نميشوند! يك كاري بكن
.
حتي اگر تمام حق هم با تو باشد، تا ننه من غريبم بازي در نياوري، قضاوتت خواهند كرد ...
زيادي درونگرا هستم، كسي را براي اخلاقهاي بدش مجازات نكردهاند. شايد در لحظه رفتارهاي مناسبي نداشتهام و ندارم ولي هميشه به فكر جبران هستم حتي اگر شخص مورد نظرم اهميتي برايم قائل نشود! ولي راضي به مورد قضاوت قرار دادن كسي نيستم. به نظرم خيلي توفيري ندارد پشت سر كسي با نامش تخريبش كني و قاتل شخصيتش باشي، يا فلش به طرفش بگيري و بگويي فلاني كه نميخواهم اسمش را بياورم! ... هنوز هم انگار دلخورم! از تمام ماجراهايي كه دست به دست هم داد تا راضي به حذف تنها دوستم "وبلاگم" بشوم! خيليهايتان آمديد و علت را مصرانه پرس و جو كرديد، و خودتان هنوز هم علتش را نميدانيد. حتي شمايي كه رابطهمان از حد وبلاگي فراتر رفته ... راضي نبودم كسي را مورد قضاوت قرار دهيد، اصلا با خودم هم كه فكر ميكردم ميگفتم لابد خيلي چيزها را نميدانم و بهتر است در خلوت خودم هم قضاوتي نكنم! ولي امان و صد امان از كساني كه در لحظه مانند خودم رفتارهاي خارقالعاده نشان ميدهند، بعدها مورد قضاوتت قرار ميدهند، و بعدترها انسانهايي كاملا منطقي و مظلوم و حق به جانب هستند ... راستش انقدر دلچركينم كه حتي انگشتانم از تصور خوانده شدنم توسط برخيشان لحظهاي از حركت ميايستند ...
ميدانيد به اين نتيجه رسيدهم كه همه آدمها بسيار پيچيدهتر از آني هستند كه بتواني بشناسيشان. يا دركشان كني يا علت كارهايشان را بفهمي. من زيادي ساده هستم! سادگيم در حد حماقت است. حرفها و آدمها را در لحظه همانطوري باور ميكنم كه در لحظه نشان ميدهند. با كساني كه ادعاي صافي و صداقت دارند آنقدر احمقانه صاف ميشوم كه انگار ميخواهم جلو بزنمشان ... بايد ياد بگيري صداقت درجات و انواع مختلفي دارد، انسان صادق زياد داريم ولي تعداد معدودي صادق احمق مانند من وجود دارد!
ولي من آدمي هستم كه عوض نخواهم شد! من تكتك اخلاقهاي بدم را دوست دارم. همهشان را! با بدترين اخلاقهايم بهترين دوستهاي دنيا را دارم. دوستاني كه براي خودِ خودِ بداخلاقم ميخواهندندم ... دوستاني كه در اوج مشكلات مسخره و پيش پا افتادهت دستت را بگيرند. كاري نكنند كه از صداقتت احساس حماقت به تو دست بدهد. آنقدر كه حتي خودت را دوست داشته باشي. حس كني خواستني هستي نه اينكه شخصي اضافي كه فقط به روابطت تنوع ميبخشد! آدمهايي كه به گناه كوچك به ظاهر بزرگت كه اعتراف كني متهمت نكنند، در مشكلات و دعواها تهمت و ناروا به تو نزنند ... دوستاني كه دلت را نشكنند. دوستاني كه دوست هستند ... دوست ... دوست ...
من خوبيهاي همهتان را به ياد دارم! نگران خوبيهايتان نباشيد كه بلاعوض بماند! من خاطرات خوبم را به ياد دارم، من به لحظات خوب كه فكر ميكنم به خوبي همان لحظات هستم. من حتي دوستتان دارم، من با تنفر قادر به زندگي نيستم ....
دوستان اتفاقات جالبي برايتان براي تعريف دارم ... كمي منِ بداخلاق را تحمل كنيد تا سر فرصت برايتان تعريف كنم ...
پ.ن: خدايـــــــــــــــــــــا، ميخواهي دور بزني راهنما بزن. دارم پشت سرت ميآيم.
.
بعضی اتفاقات ناگزیرند! باید تن بدهی، حتی اگر از قبل تمام پیشبینیها را هم کرده باشی.
مینویسم برای تمام کسانی که روزی زندگیم شده بودند، همه آنهایی که باید خیلی بیمعرفت باشی اگر یادت برود سختیها و سربالاییهای تنهاییت را با کمکشان بالا رفتی. همه دوستانی که اگرچه دور بودند و هیچ وقت در لحظه لحظه امیدواری دادنشان حتی نتوانسنتد دستت را بگیرند ولی آن چنان قلبت را لمس کرده بودند که گویی همین نزدیکی که شاید همین همسایه دیوار به دیوارت هستند. من شرمنده همهتان هستم که آمدید و نبودم. سراغم را گرفتید و جوابی نشینیدید، دنبال راه حل بودید و عمل نمیدید ولی مرخصی رفتن را خیلی هم چیز بدی ندانید، بگذارید به حساب فرصتی برای انرژی گرفتن دوباره ....
راستش وقتی میرفتم، برای همیشه بود. دلزده بودم. آن وابستگی عاطفی لعنتی پای رفتنم را لنگ کرد! آمدم که حذف کنم ولی انگشتانم میلرزید! خدایا چندین سال خاطره و دل نوشته مگر به لحظه ای به باد میرود؟! تمام کسانی که از طریق وبلاگ جزیی از زندگیم شده بودند از جلوی چشمانم رد شدند ... تک به تک. گویی لحظه مرگ وبلاگ رسیده باشد. ولی خوب که نمرد! خوب که نشد! خانه خاطرات را که خراب نمیکنند ... دوستان خالص را که فراموش نمیکنند.
آمدهم بگویم میخواهم تن بدهم! آمدهم پیه همه چیز را به تن بمالم! بگذار همه چیز هم به وفق مراد من نباشد! بگذار همانی که دلش با سرک کشیدن به زندگی دیگران خوش است، خوش باشد. میدانید، من درونگرا و خوددار هستم. اگر قرار بود حرفی را در جمعی بزنم دیگر داشتن یک وبلاگ خصوصی به چه دردم میخورد؟ اگر قرار بود همه بدانند دختر مستقل همان "ن" است اسم مستعار به چه کارم میآمد؟ اگر قرار بود وبلاگم فقط ثبت سطحیترین اتفاقات روزمره از قبیل خرید رفتن و لباس خریدن و حرف از گردش و تفریح و هزار اتفاق معمول باشد، چرا مستعار؟؟ من چیزهایی را اینجا ثبت کردم که به جز خدا فقط خودم باخبر بودم. شاید شما گنجهای زیادی داشته باشید ولی دخترمستقل تنها را مسخره نکنید اگر تنها گنج به یغما رفتهش فقط وبلاگش باشد!
برای همه شما که جویای روند زندگیم شده بودید باید بگویم زندگی بر روال سابق همچنان باقیست ... همان خانه، همان کار، همان موقعیت و همان دختر ... ولی آدمها عوض شدهاند! تعدادی آمدند و تعدای رفتند. و تعدادی از قبل بودهاند و به آینده خواهند رفت. و چقدر گذشت زمان، مسائل و رویدادها و حتی آدمها را عوض میکند! گذشت زمان خیلی چیزهایی را که باید ثابت شوند ثابت میکند! من به این مساله ایمان آوردهم!
پ.ن: خدایا، باهم بیرون که میرویم کم حرف شدهای ... اشارات، نشانهها، نصیحتها همه ... کمتر شدهاند، یا من حواسم پرت است یا تو عاشق شدهای! راستش را بگو، در چه حالی؟؟
پ.ن2: خدایا من را در طی این اتفاقات اخیر تنها نگذاری یک وقت! هر جا رفتیم تو هم بیا! یک نفر باید حواسش به من باشد.
.
به انتظار لحظه های بهتری نشسته ایم، دریغ از اینکه اکنون بهترین لحظه هامان را سپری می کنیم. این را از مرور آرشیو وبلاگم فهمیدم! "دختر مستقل"
تنبل شده ام. علت ننوشتنم را فقط همین یک موضوع می تواند توجیه کند. وگرنه که اتفاق خاصی باعث دلسردی یا دل مشغولی ام به چیز جدیدی نشده است. همه چیز روال سابق را دارد. جای شکرش هم باقیست وقتی می فهمیم می توانست حتی خیلی بدتر از این ها هم باشد و نشده است. باید قدر این وبلاگ را که باعث آشنایی های باارزش و دوستی های عمیق شده است را بیشتر از این ها بدانم. از همه تان که نگرانم شدید و جویای احوالم بسیار سپاسگزارم ....
دارم یاد می گیرم که از کوچکترین فرصت ها برای آفرینش لحظات خوش و به یاد ماندنی استفاده کنم ... نمی دانم قرار است چه بشود. به آرشیوم که نگاه می کنم همیشه منتظر بوده ام ... گویا انتظار برایم بی پایان می نماید. دیگر ش اهمیت نخواهم داد. با همین داشته ها هم می شود زندگی کرد و شاکر بود. یک حس غریبی دارد بهم می گوید که وارد مرحله جدیدی از زندگی شده ام. سرچشمه اش را هم نمی دانم کجاست. این را از تصمیمات اخیرم فهمیده ام ... کارهای به تعویق انداخته ام را انجام می دهم. اگرچه خیلی هاشان دست نخورده باقی مانده اند. یادم می آید سال پیش در همین روزها تصمیم جدی برای انجام یکیشان داشتم و همچنان امسال به انجامش فکر می کنم.
راستش همیشه این هایی را که صورتشان را دستکاری می کردند و عمل های زیبایی انجام می دادند انتقاد می کردم. حس اینکه به صورتم حسی مصنوعی بدهم هیچ گاه دوست نداشتم. با تمام این تفاسیر 2 هفته ای می شود که ابروهایم را تتو کردم و از شما چه پنهان راضی هم هستم. تنوع در این زمینه ها خیلی هم بد نیست. گویا ان هایی که غیرطبیعی بودن صورتشان را دوست دارند نتیجه را هم به همان طرف سوق می دهند! وگرنه نتیجه حتی می تواند خیلی طبیعی تر هم باشد برای آن ها که این طور دوست دارند.
باور کنید روزی که نوشتن را آغاز کردم فکر نمی کردم حتی 1نفر هم بخواندم. الان هم ادعای خوانده شدن ندارم. ولی همین که پسر نوجوانی در آغاز راه مستقل شدنش با من مشورت می کند و بعدها برای انتخاب صحیح راهش ازمن تشکر می کند یا دوست هایی پیدا کرده ام که جزو زندگی م شده اند و وجودشان عشق و محبت را به من هدیه می دهد خدا را شکر می کنم و همه تان را حتی اگر خواننده خاموش هستید دوست دارم. ولو اگر در مجموع فقط 5نفر باشید!
خدایا، می بینی با کوچکترین محبت ها غرق عشق و شادی و امیدواری می شوم. شاید برای همین است که عشق بزرگتری به من نمی دهی! می ترسی جنبه اش را نداشته باشم! به هرحال زیر قولت نمی زنی که من حواسم جمع است!
.
گاهی هیچ چیز آنطور که همه پیش بینی می کنند اتفاق نمی افتد ... فقط آن هایی از قبل به اتفاق آن باور داشته اند٬ که آن اتفاق٬ بر خلاف عقیده ی همه برای خودشان افتاده است! "دختر مستقل"
آلودگی هوا فرصت خوبی شده است برای امثال من٬ که حالا که مرخصی شان سر رفته است! فرصتی برای استراحت و سرزدن به خانه و کاشانه شان پیدا کنند ... ولایت ما هم چون نه دور است و نه نزدیک! شاید بهترین وسیله هم برای رسیدن به آن همان اتوبوس باشد! هم سریع است و هم ناراحت! وهم هروقت بروی سراغش حتماْ ۱ صندلی خالی برایت پیدا می شود ... هر چه هست می دانی که اگر سوارش بشوی و اتفاق بدی برایت نیافتد حتما تو را به مقصدت خواهد رساند و همین خود مزیت بزرگی ست!
حالا که تعداد سفرهایم با آن بیشتر و زمانش هم به هم نزدیک تر شده٬ انگار معایب داشته و مزایای نداشته اش را بیشتر می بینم! که البته که باید گفت شاید این معایب اخیرش خیلی به خود وسیله ی بیچاره ارتباط پیدا نکند و بیشتر به مسافرین محترم مرتبط است ...
باور کنید نمی خواهم از پاهای بی کفش و جوراب های خوش بو٬ از سیگارهای ممنوع و پذیرایی های مجلسی و یا قیمت های بیربط و بقیه ی چیزهای معمول صحبت کنم٬ تنها چیزی که اینجایم گیر کرده است (می دانید که دارم کجا را نشان می دهم!) یک مساله بسیار جدید می باشد که فکر مرا مدتی ست به خود مشغول داشته٬ و آن اینست که آیا این وسیله اتوبوس است یا کشتی؟ وولووست یا تایتانیک؟! عمومی ست یا خصوصی؟ اصلاْ مگر خودشان خواهر مادر ندارند؟ هاااااااااا؟ اهم اهم ... یک لحظه کنترلم را از دست دادم ... ببخشید ... الان در موردش بیشتر صحبت می کنم ...
قضیه از این قرارست که در این چند دفعه ی اخیر بنده تا در اتوبوس نشسته م و راننده محترم پا بر روی پدال گاز گذاشته٬ در همان لحظه ۲ مسافر صندلی جلوی بنده چنان یکهو در آغوش هم ولو شده اند و به ناز و نوازش هم پرداخته اند که بنده هر چه خواب و خوراک بوده از سر و کیفم پریده است! و چشمایم ۴تا و دهانم چند ساعتی باز مانده و مشکلات گوارشی حادی برایم به وجود آورده است .... اصلاْ آقا جان٬ بنده امل٬ من خاک بر سر٬ من ندید بدید٬ اصلاْ من لاس وگاس ندیده ... ولی شما زوجین گرامی ۳-۴ ساعتی از بوسه و نوازش هم در کشور عزیزمان٬ بی بهره بمانید اتفاق خاصی می افتد آیا؟؟ یا مگر مسابقه ی خوابیدن در آغوش گذاشته اید که بر روی آن صندلی های ناراحت که نشستن هم بر رویش عذاب آور است تمرین هرچه رمانتیک تر خوابیدن در آغوش یار می کنید؟ نیم ساعتی آقا در بغل خانم می خوابند و خانم وظایف همسری را (انشاا... که حتما همسرشان است و لاغیر ...!!) همچون مادری مهربان با ناز و نوازش موها و بوسه بر سر و پیشانی و .. و ...! انجام می دهند و سپس این دفعه نوبت آقاست که با حرکات خلاقانه تر محبتشان را نثار خانم بکنند ... آخر من نمی دانم شما سوار تایتانیک می شدید چه می کردید؟! بابا نفری یک روزنامه ای مجله ای کوفتی بخرید بگیرید دستتان خودتان را سرگرم کنید که فکر این کارها به سرتان نزند ... یا امدیم و مجله هم از این عکس های رمانتیک انگیز داشت ... بیایید و خودتان را کنترل کنید جان مادرتان! به خدا من یکی شاهدم که ۵۰ جفت چشم تک تک حرکات ریزتان را هم زیر نظر دارند! نمایش که اجرا نمی کنید ... بروید در خلوت خود خوش باشید .... ای بابا ...
پ.ن: خدایا٬ هوا آلوده شده می توانی مرا باز هم ببینی؟ با این هوا٬ از آن بالا شبیه آفریقایی ها شده م؟
.
روزها ۲ دسته اند: یا آفتابی یا ابری ... آب و هوا هم ... "دختر مستقل"
روزهایم ابری است. یا خودشان ابری شده اند یا دارند از آب و هوای این روزها تبعیت می کنند٬ نمی دانم ... فقط می دانم ابرهای بالای سر دلم زیادی تیره و تار و گرفته اند ...
می دانید خطی که روی کاغذ می کشم یا چیزی برای کسی درست می کنم یا کار ذوقی ای که انجام می دهم آنقدر انرژی بهم می دهد که نمی فهمم الان روز است یا شب چه برسد به اینکه هوا ابری باشد یا آفتابی .... ولی مدت هاست که خطی حتی بر کاغذی نکشیده م ... همه ش خلاصه شده است در این کار تکراری ... تکرار بدون تنوع ... حالا هم که چند روزی ست کلا بیکار شده ایم ... نمی دانم حال و هوای شرکت شما هم این طور هست یا نه ... ولی اینجا همه تقریبا دارند مگس می پرانند! با این باران و هوای سرد هم هیچ چیزی صبح ها ترغیبم نمی کند که سرکار بیایم ... خوب چت و فیس بوک و وبلاگ خوانی را می شود در خانه هم انجام داد! الکی این همه راه را به سختی بیایم که چه؟! حالا هر چه همه بیایند و بگویند خوب کارت هرچه کمتر همان قدر هم بهتر! من نمی توانم قبول کنم ... من دوست دارم با کارم حال بکنم ... یا همان کار بکنم! این ها را زرنگی نمی دانم که کارهای منزل را بیاورم سر کار و سر ساعت هم بروم دنبال خواب و تفریحم و حقوقم را هم بگیرم! احساس پوچی خواهم کرد وقتی در روز ۱ مطلب جدید هم یاد نگیرم!! از طرفی مواقعی که سرم شلوغ است همه ش در فکرم که این همه وقت و انرژی برای به نتیجه رساندن کاری از دست رفت که ذره ای هم تخصص و خلاقیتم در آن دخیل نبوده است ....
خودم هم مقصرم البته ... نمی توانم در کنار این کار فقط وقت گیرم فعالیت های جنبی هم انجام دهم! یا شاید آنقدر انرژی بیهوده از من می گیرد که حوصله انرژی گذاشتن در جای دیگری را ندارم .... فقط الان می دانم که حساب دو دو تا چهارتا را کرده ام که الان اینجایم! وگرنه راه های بهتری هم بوده است!
پدر ومادرم چند روزی مهمان خانه م بودند ... با اینکه میزبان خوبی نبودم ولی مهمان های خوبم تمام تعمیرات و نظافت و زیباسازی خانه م را انجام دادند ...
پ.ن: خدایا راهی نشانم بده ... زیر باران دلم خیس شدم ...
.
تا وقتی مستقل نیستی می خواهی تنها باشی و وقتی استقلال! می شود، دوست داری با خانواده زندگی کنی! "دخترمستقل"
عجیب است که بعد از این چند سال زندگی مجردی، من هنوز با این جمعه های تنهاییم کنار نیامده م. یا اگر خیلی خیلی خوش شانس بوده م با دوستان دخترم یک بیرون 2نفره رفته ایم یا تا خود شب مگس پرانده ام و خورده ام و خوانده ام و خوابیده ام!! هیچ یک هم به مذاقم سازگار نیست. نه اینکه این کارها را دوست نداشته باشم که اگر خدا این دوست های مونثمان را هم از ما بگیرد که کلا دیگر از کمبود محبت خواهیم مرد! (چون برای بنده دوست از جنس دیگری موجود نمی باشد!) ولی کلا دوست دارم روزهای تعطیل که خسته نیستم و صبحش هم خوب خوابیده م کارهای هیجانی و انرژی زا انجام بدهم! لااقل یک جای باحال در حال آپولو هوا کردن، یک غذای باحال هم بخورم. می دانید من عاشق خوردنم. عاشق خوراکی های چرب و مضر و چاق کننده! یعنی موقع خوردن رویم به دیوار در دستشویی هم باشم آنجا برایم گلستان می شود! حالا فکرش را بکنید در یک جای باحال و باصفا .... چه شود؟!!
مثلا اگر از من بپرسند کلا معظل زندگی مجردیت الان چیست؟ باید بگویم: نان! بله نان! خوب نان های خانه من یا کپک زده اند یا خشک شده اند یا کلا نان ندارم! و از آنجایی که صبح جمعه ها عاشق خوردن نان و پنیر هستم (به به) این کمبود مرا خیلی آزار می دهد!! و آن مساله فراخی قسمت تحتانی بدن هم دردی ست که هیچ دکتری دوایش را نمی داند که این سوپر مارکت دوقدم آنورتر خانه مگر چش شده است؟ ولی خب فکری فراخانه تر به ذهنم می آید و می گوید من چند دفعه نان بخرم و نصفش را نخورده کپک بزند؟ هان؟ که همین کشمکش ها با فکر شیطانی فراخ زاده م باعث شده از صبح جمعه تا ظهر جمعه که الان باشد! با خودم درگیرم که من پس چه بخورم؟؟ خب چه انتظاری دارید الان از من؟ خانه ای که در آن نان پیدا نمی شود گوشت و مرغ و برنج و عدس و لوبیا پیدا می شود آیا؟؟؟ البته فکر کنم گوشت های فریزریم هم کپک زده اند، داخل برنجم هم دیشب پر پروانه های رنگی بود ... آبلیمو هم هر کاری کردم از شیشه نریخت! سفت شده بود! گوجه فرنگی را خواستم بردارم انگشت هایم درونش فرو رفت! پیاز بودها ولی دست که زدم تویش خالی شده بود کلک! نمی دانم کجا رفته بود! خلاصه که معده ام فشاری شدید بر من وارد کرد که پاشو برو یک کوفتی بخر بیاور! ولی یادم افتاد تا قران آخر ته کیفم را دادم لاک و پول تاکسی و ایستک خریدم. وحالا کیست که پاشود برود عابر بانک پول بگیرد بعد دوباره برگردد. یک دفعه نصیحتشان کردم که یک دستگاه کارت خوان برای این مغازه عهد دقیانوسشان بخرندها! گوش ندادند و مشتری به این پر وپا قرصی و مستقلی را از کف دادند!
باور کنید این ها همه از بی انگیزگی است ... مثلا کی من می گذاشتم خانه م بی پوست و گوشت و استخوان بماند اگر می دانستم هر هفته مهمان عزیزی خواهم داشت؟ یا کی جمعه ها را همه ش سعی در خواب کردن خودم داشتم اگر این تنها روز آزادم قرار بود اختصاص یابد به شخص عزیزی که کل هفته ی کاری را آن طور که باید و شاید وقت نکرده ایم در کنار هم باشیم؟
پ.ن: خدایا یک شوهر کدبانو، با دست پخت خوب، کمی شکمو (در حدی که به غذای من چشمداشت نداشته باشد) خوش مشرب و شوخ طبع، مسلط به کلیه امور خانه داری و کفش واکس کنی، آشنایی با دوره های ملیله دوزی و گلسازی! مرد، با ابهت، خانواده دوست و صادق و باحبا و خوش تیپ و خوش بو و بامعرفت و دوستدار هات داگ و دیزی! بفرست بیاد. انقد ندادی که در جمع آبروریزی کردم ... خوب شد؟!