.
دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من
.
شاید در این آشفته بازار ذهنی ام تنها چیزی که می توانست کمی آرامم کند مادرم بود ... خدا رو شکر اینجا کار واجبی پیش امد و دیشب هم در خانه ام پیش من بود ...
اینکه تمام جاهایی را که تنها میرفتی حالا با مادرت بروی٬ برایش حرف بزنی و بگویی این را از اینجا خریده ام و فلان مغازه این را ارزان تر می دهد و وقتی از انتخابت مطمئنی حالا که کسی هست تائیدش کند و وقتی باهم میروید و فلافل می خورید و برایت عطر هم می خرد ... میفهمی که یک روزهایی هم تو تماااام اینها را داشتی ولی حالا می بینیشان. حالا چقدر مزه دارد ... چقدر خرید و بیرون رفتن خانوادگی ممکن است خوب باشد! چقدر خوب است صبح که از خواب بیدار می شوی بوی چای تازه در خانه ات بپیچد و چشم هایت را که باز کردی به کسی بگویی: سلام.
وضعیت کاری ام مشخص نیست. یک حس پا در هوا بودن دارم. انگیزه ام برای حضور به موقع و کار دقیق به حداقل رسیده و دوباره بی دلیل صبح ها که موبایل الارم می زند می گویم گور بابای همه تان و از دم سر کار نمی روم. شنیده ام شرکت در حال استخدام ۵-۶ نیروی طراح است! با این وضعیت قاراشمیش شرکت و کارهای غیرتخصصی شان واقعاْ اعتماد به نفسان مرا کشته! و به قول خودم شاید برای رفتن احتمالی از اینجا حکمتی باشد!
پ.ن: دوستان دیدم و فهمیدم که هستید. حضورتان بامعنا بود ... کمکم کردید ... فکر نمی کردم روزی از طریق این وبلاگ دوستی پیدا کنم که تا بشنود پکرم و دوباره سر کار نرفته ام با من تماس بگیرد و با تمام وجود نازنینش برایم وقت و انرژی بگذارد ... دخترک دوست داشتنی بود ...
اگر نگران خواهی شد یا غمگین پستم را نخوان ... باور کن جای دیگری برای برون ریزی جز اینجا نداشتم ... بارها آمدم و ننوشتم و رفتم و حالا دیگر نمی توانم نگفته بروم ... قلبم خیلی سنگین است ...
دیوانه شده ام شاید. اصلاْ شما به چشم یک آدم نرمال به من و این وبلاگ نگاه نکنید ... مگر می شود یک آدم درست و حسابی هر روز و همیشه پر از غم و چه کنم باشد ...؟ مگر می شود سرکار روزمره اش همه اش برای دیگران لبخند بزند و بعد تنهایی چشم هایش خیس اشک باشد؟ همیشه ... همیشه ... و نگران باشد ایندفعه چه بهانه ای برای قرمزی چشمانش بتراشد ... مگر می شود یک نفر مدام آنقدر خود به خود دلش برای خودش بسوزد و آه بکشد و حرف هایش را به هیچ کدام از آن هایی که سنگ صبورشان هست هم نزند و مانند یک خل و روانی بریزد در خودش و شب ها همه اش هق هق گریه کند گریه کند و زار بزند و خوابش ببرد و نیمه های شب هم که از خواب پرید دوباره گریه کند تا صبح و همیشه کارش همین باشد؟ می شود؟
دیگر گریه ها هم و غم ها و دلواپسی و ناامیدی ها هم بی علت شده اند ... زیاد از حد شده اند ... آزارم می دهند ... به خود می گویم کاش پدر و مادرم کمتر دوستم داشتند ... آن وقت خیلی راحت از دست این زندگی راحت می شدم و برای همیشه می رفتم ... می دانم می دانم! میایید و می گویید ناشکرم. قدر داشته هایم را نمی دانم ... لوس و بی منطق هستم ... ولی این درون مرا که نمی بینید ... این ناامیدی بدجوری نشسته در دلم ... بی انصاف نباشید ... رفتم روانشناس و مشاور و کوفت و زهرمار رفتم. سعی کردم. دیدید ... ولی خوب نشد دیگر ... هیچ تحول مثبتی رخ نمی دهد ... خدایا ...
من خسته ام. خیلی زیاد. دلم همه چیزهای خوب برای همه می خواهد. زندگی را برایشان قشنگ میبینم ... ولی برای خودم تاریک است تاریک است تاریک ...
کجا بروم؟
.
گاهی اوقات نمی دانی و نمیتوانی بفهمی که بدتر از بد چیست ... یعنی چه چیزی بد است و چه چیزی می تواند از آن هم بدتر باشد ...
از کارم ناراضی هستم، از مدیرم و از روابط و زیرآب زنی های موجود هم. از در جا زدن و انجام کارهای تکراری و بی هویت هم! بد است. ولی شاید بتوان گفت اگر همین هم نباشد بدتر است! یا ممکن است بد باشد و شرایط موجودم بدتر؟!!
یکی از همکاران صبح که سر کار می آمده با او تماس می گیرند و می گویند یک چند هفته ای برو مرخصی و برای دوباره آمدنت باتو تماس خواهیم گرفت! و او لابد طبق سوابق موجود خوب فهمیده که دنبال نخودسیاه فرستاده اندش و لابد حتماً نفهمیده که چرا قراردادش تا پایان سال امضا شده بوده و حقوقش جدیداً اضافی؟! بگذریم ... به هر حال این ها را که می شنوی می فهمی اینجا تنها چیزی که وجود ندارد امنیت شغلی است ... آرامش است ... حالا بیایند هر روز غذاهای رنگین همراه با چندین نوع سالاد و دسر سرو کنند ...وتو هم خوب بفهمی که دیگر سوء هاضمه و معده درد و ضعف های ناشی از گرسنگی محل کار قبلی ت به سراغت نمی آیند ... ولی وقتی از فردایت مطمئن نیستی به چه کارت می آید؟ ...
دوست دارم به این چیزها فکر نکنم ... نگویم حالا با اینکه از سرشان هم زیادم ولی اگر بیایند و همین بلا را سرم بیاورند اجاره خانه ام را از کجا جور بکنم؟ ... فکر نکنم حساب پس انداز این مدت کار و زحمت روزانه ام از یک رقم پایینی تجاوز نمی کند و نمی شود رویش حساب کرد ... فکر نکنم این همه تنهایی و کار و دغدغه آخرش که چه ... دوست دارم به جای همه این ها فکر کنم کاش می شد یک دوربین عکاسی حرفه ای بخرم و بروم مسافرت ... یک دوربینی که سال هاست آرزویش را دارم و با اینکه حرفه ام به آن وابسته است و همه واحدهای عکاسی را بدون آن پاس کرده ام حالا داشته باشمش ... کسی که نیست ... همان تنها بروم ... اولش یک جایی مثل اصفهان ... که ندا همه اش تعارف نسبتاً الکی می کند که بروم پیشش ... همه جایش را قدم به قدم گز کنم و عکاسی کنم و کیف کنم و ککم هم نگزد که در دنیا چه گذشت و کارم و زندگی ام آخرش چه خواهد شد ... همه آخر هفته ها را به جای خوردن های افراطی از سر بیکاری و خوابیدن های کسل کننده بروم سراغ گردش و عکاسی ... از تنهایی ام لذت ببرم وقتی خودش لذت بخش نیست ... اصلاً کاش یک جیپ مسافرتی مجهز داشتم یا از این ماشین خنگ های جدید که اسمشان را نمی دانم و شبیه جیپ پیشرفته هستند. یک بطری آب و 2تا ساندویچ و چند تا میوه و نان در آن می گذاشتم و آخر هفته ها می رفتم دنبال دلم ... هر جا که بشود و هر جا که ندیده باشم ... عکاسی کنم و کیف کنم از زندگی ام ...
تلویزیون دارد این ببعی سیا ه ها را پخش می کند. خیلی دوستشان دارم ... بروم ببینم ... ولی کاش می شدها ....
.
....
تمام راه برگشت را با هندزفری موبایل به آهنگ های مورد علاقه ام گوش می دهم ...
تکراری شده اند گویا٬ ... ترانه های به یادماندنی دوستتان ندارم ...
اتوبوس شب با مسافران کز کرده سرما زده خود با شتاب مرا به سوی دیار تنهایی می آورد ...
مرکب جدایی من دوستت ندارم ...
می بینمتان شب های تنهایی و گریه های بی شانه غربت زده ام ... از دور پیدایید ...
ازدحام و صداهای زجرآور به پیشواز آمده ام٬ دوستتان ندارم ...
غریبه های رنگ شده به انتظار ایستاده ام ... شمایی که با کم کردن از ریال حساب شده به سبک و سیاق خودتان بیشتر دوستم دارید٬ ... دوستتان ندارم...
کلبه ام ... بی پنجره ام٬ تنهای من٬ صبور غریب در آغوش گرفته ام ... می دانم تنهایی ولی دلم برایت تنگ نشده است ...
ناآشناهای آشنا شده لاجرم به جرم همکاری!!! دلم برایتان تنگ نشده است ...
دلم هیچ کس را نمی خواهد ... دلم برایتان تنگ نشده بود ...
دوستان خیلی به عنوان عمیق نیاندیشین که معنی اش کم کم با توضیحاتم برایتان واضح و مبرهن خواهد شد:
عارضم که بنده ساعاتی پیش از حضور مشاور گرام ترخیص گردیده و به سمت خانه روان شدم! و از کل ماجرا شما را همین بس که بنده در این جلسه بسیار بسیار خز منشانه و خاله زنکانه ظاهر گشتم!! و بسی ایشان هم بنده را مشایعت نمودند!
قضیه از این قرار بود که جناب مشاور از بنده خواسته بودند که نکات منفی و مثبت خودم را روی کاغذی نوشته و به ایشان تقدیم کنم. بنده هم خواستم کم نیاورم و کل این هفته فقط و فقط بر خودم زوم نموده و اخلاقیات منفی و مثبتم را همین طور تشخیص داده و استخراج می کردم. حیف که شاید شما نتوانید از اینجا بنده را تشخیص بدهید وگرنه دست به دامان شما هم می شدم! همان طور که در ساعات باقیمانده قبل از مراجعتم دست به شلوار همکاران گرام شده بودم (آخر سر کار دامن نمی پوشند!) و با نگاهی مهربان و فداکارانه می خواستم که نکات منفی و مثبتم را به رویم بیاورند! (که اگر درست گفته باشند بنده بسیار انسان تشریف دارم و می شود به عنوان آدمیزاد رویم حساب کرد!) خلاصه که دست آخر نتیجه برگه کاغذی شد جینگول شده به سبک روزنامه دیواری های عهد دبستان، پرشده از نکات منفی و تعدادی انگشت شماری نکات مثبت! و اینجانب راضی از سلیقه به خرج داده شده روانه آن دیار شدم. با نیش بازشده تا بناگوش و دست های فرو رفته در جیب وارد سالن گشته و تا ایشان خواستند لب به سخن بگشایند بنده تک تک شما را آن جا نایب الزیاره گشتم و از خاطر گذرانیدم و برای اطلاع رسانی در این وبگاه! به منظور ضبط صدایشان موبایل معروفم را زرتی درآورده و با آن قلب های چسبانیده شده بر پشت و رویش بر روی میز ایشان به سبک آنگولایی ها چپانیدم! و وقتی سئوال شد که آخر چرا؟ گفتم زیرا! (نه گفتم می خواهم دوباره گوش بدهم و مرور کنم)
ایشان نمی دانم روی چه حسابی بر روی اراجیف نوشته شده بر روی کاغذ بنده حساب باز کرده بودند و به تحلیل آن می پرداختند. می خواستند که با مثال برایشان توضیح بدهم و آنقدر سئوالات را ریز می کردند تا خودم مجبور به اعتراف شوم و به قولی با جواب هایم خودم را به خودم نشان می دادند! و وقتی به صفت بی نظمی و تنبلی ام رسیدند بنده چنان خنده های کهیر برانگیزی از خود سر دادم که ایشان انگشت تحیر به دهان برده بودند و فکر کردند که بنده این ویژگی ام را خیلی دوست دارم که از شنیدنش این چنین ذوق مرگ و مشعوف می شوم! و با توضیحاتشان به این نکته پی بردم که با هربار انجام ندادن کاری که منجر به انتقاد از خود می شود، با این القاب نامیدنم مرا ضعیف تر هم خواهد کرد! گاهی هم برای جا افتادن موضوع مثال هایی می زدند در حد بیا و ببین! مثلاً در مورد اعتدال در کارهایم گفتند که نه باید بی توجه به ظاهر بود و نه دچار وسواس شد و مثال زدند خانمی آنقدر دچار وسواس در انتخاب رنگ ماتیکش* شده بود که برای ملاقات دیر آمده بود و کلی دستمال کاغذی حرام کرده بود تا رنگ مورد نظرش را انتخاب کند و ...! البته به بیچاره حق می دهم بسی! به هر حال با هر کسی باید در خور روحیه و منشش رفتار شود دیگر، لابد با توجه به نیش باز و قلب های روی موبایل بنده به چنین مثال های جینگیل مستانی دست یازیده بودند ...
گاهی با مثال هایی که می زدند به فکر فرو می رفتم و دقیقاً وقتی سئوالی به ذهنم میامد ایشان می گفتند فکر می کنم میخواهی چیزی بگویی ... بگو...! و در آخر اینکه بدانید و آگاه باشید که "نه" گفتن هنر بزرگی است! و در مواقع ضرور به انجام آن اهتمام ورزید .... قبل از اینکه انتظاری از عوامل بیرونی برای تغییرتان داشته باشید اول به تغییر خود بپردازید و خیلی هم به خود سخت نگیرید! از دانشگاه یا سرکار یا خرید یا هر جای دیگری که آمدید لباستان را سر جایش بگذارید تا بی نظمی ایجاد نکنید! به حرف مامانتان هم گوش دهید و برای به تعویق انداختن تصمیماتتان عذر و بهانه نتراشید! و ....
پ.ن: نمی دانم حسم را نسبت به این جلسه که سعی کرده بودم بین کلمات محوش کنم را درک کردید یا نه، ولی فعلاً از اشاره ی مستقیم و قضاوت عجولانه نسبت به آن خودداری می کنم تا وقتی که به نتایج در خور توجهی برسم ...
* از دوستان ذکور کسی اطلاع دارد که چرا آقایان رژ لب و فراورده های آن را ماتیک می نامند؟؟
.
آدم ها جنبه هاي مختلفي دارند ... يكي مثلاً ممكن است دوست خوبي باشد و همكار بدي، خواهر خوبي باشد ولي همسر بدي... همسايه ي خوبي باشد ولي صاحب خانه ي بدي و كلاً انسان خوبي باشد يا انسان ...؟!
انگار هيچ چيزي در اين دنيا مطلق نيست وبراي هماهنگ بودن با هستي، تو هم نبايد مطلق باشي و مطلق ببيني ... كاري كه با توجه به خودِ اين چند روزه ام فهميده ام كه انجامش مي دهم ... سياه يا سفيد. كامل يا ناقص. شاد يا غمگين. درست يا غلط و.. و.. و...
فكر مي كنم به نكته بزرگي رسيده ام و اگر بتوانم آن را رفع كنم شايد خيلي از خود آزاري هايم را هم كاهش بدهم. با كوچكترين اشتباهي خودم را سرزنش نكنم و با كوچكترين رفتار نسنجيده اي فكرم را تا روزها مشغولش نكنم. با يك اظهار نظر بجا و نابجاي شخصي در موردم آن را به نظر عموميت تعميم ندهم و براي كامل و بي نقص زندگي كردن طوري كه هيچ حرف و حديث و دشمني و ... وجود نداشته باشد خودم را عذاب ندهم ...
به لطف يك دوست عزيز وبلاگي بالاخره توانستم مشاور خوبي پيدا كنم و با او در مورد خيلي چيزها صحبت كنم ... كسي كه در مطبش و براي در انتظار نشستنش نه تنها آزار نديدم بلكه از موسيقي و جو مطلوب آنجا لذت هم بردم ...برخورد گرم و دوستانه اش... نگاه نافذ و مهربانش، لبخندهاي به موقع و برخوردهاي سنجيده اش همگي باعث شد احساس كنم جاي درستي امده ام و مي توانم روي مشاوره اش حساب كنم. پي بردن به اين وجه از شخصيتم هم چيزي بود كه در صحبت هايم با او به آن پي بردم ... البته قبل ها با توجه به رنگ هاي مورد علاقه ام و چيزهايي كه علم رنگ شناسي مي گفت، خودم از اين جنبه شخصيتي ام تا حدودي مطلع بودم ولي فكر نمي كردم آنقدر پررنگ باشد كه در چند جمله ي اولم با وي نمود پيدا كند!
آخر هفته در كنار خانواده خواهم بود، خانواده. آغوش گرم و غذاي لذيذ و جاي راحت و خوابي بي دغدغه. خانه اي كه صبح ها وقتي از خواب بيدار مي شوي كساني هستند كه منتظر تو هستند. سفره اي هست و صحبتي و دورهمي ... جايي كه زندگي در آن جاري ست.
.
دوره زمانه بدی شده، شاید برای امثال من البته ... زندگی می گذرد بی آنکه جهتش بدهیم و شاید تصمیمی برایش بگیریم. دلم پر است از اجتماعم که در آن زندگی می کنم ... انگار باید بجنگی تا جایی هم برای تو باز کنند ...
همکار جدیدم صدایم زده ... می گوید بشین کارت دارم، می نشینم و نگاهش می کنم ، دختر بامزه و به قول خودمان ژیگولی است! ... می گوید معیارهایت برای یک دوست پسر خوب چیست؟! تعجب می کنم. می روم در جلد دیوانگی ام و می گویم: نر باشه، خر باشه! د ....ل داشته باشه و ... می خندد و می خندم... می گوید نه جدی! به فکر فرو می روم ... از کی تا حالا معیار دوست پسر را هم می پرسند؟ اصلاً کی دوست پسر خواسته از این خانم؟ دیگر سن و سالی از من و این حرف ها گذشته ... هم سن های من الان مادر 2 فرزند هستند و یکی هم در راه دارند ... اصلاً چه معنی دارد؟ می فهمد که به فکر فرو رفته ام. خودش شروع می کند به توضیح دادن ... خوب ببین این پسر، خیلی پسر خوبی است ... اسمش .... است! خیلی مهربان است... ماشین خودش فلان است و ماشین پدرش فلان! وضعیت مالیش خوب است ... یعنی بدک نیست. خانه شان قبلاً فلان جا بوده و الان فلان جا! و و و . خنده ام می گیرد. می گویم مگر من مدل ماشینش را پرسیدم؟؟ می گوید خوب بالاخره مهم است دیگر ...! اگر دوست داشته باشی یک قراری بگذاریم هم را ببینید و خودتان تصمیم بگیرید ...!
با خود فکر می کنم ما برای ازدواجش هم اولش انقدر اطلاعات جمع نمی کنیم! چه برسد به یک دوستی ساده و ناپسند و خلاف شرع!
پدر مادر دوستم نیستند و تنهاست ... شب می روم خانه شان ... بین صحبت و بحث یاد همکارم می افتم و ماجرا را برایش تعریف می کنم ... می خواهم نظرش را در مورد کلیت موضوع بدانم ... ولی انگار او چیز دیگری از من می بیند ...! بلافاصله در جواب می گوید: خوب می گفتی من تنهایم و پدر و مادرم شهرستان هستند! اصلاً مگر خودش نمی داند؟ و من یکهو فکر می کنم که چقدر این موضوع ممکن است مهم باشد راستی ... اصلاً وقتی یک موضوع ساده ای مثل دوستی در میان است و این موقعیتم پررنگ به نظر می آید، وقتی حرف ازدواجی در وسط باشد باید چه کنم؟ شاید منظور دوستم اینست که با این شرایطتت حق دوستی نداری، شاید هم می خواست بگوید به هم نمی خوریم و شاید هم تنهایی و شهرستانی بودن من چیز بدی هست لابد که حتماً آن پسر باید بداند وگرنه متهم به فریب در دوستی خواهم شد و نفقه ای به من تعلق نخواهد گرفت!!
راستش دلم برای خودم سوخت. دلم برای خودم می سوزد. این حرفش باعث شد که از بیرون به خودم نگاه کنم! واقعاً از نظر دیگران چیستم؟ چرا مستقل و تنها زندگی کردنم اغلب جزء نقاط ضعفم محسوب می شوند تا قوتم؟ آنقدر که در مصاحبه های کاری حواسم باشد که یکهو لو ندهم که تنها زندگی می کنم ... آنقدر که همکارهایم ندانند ... آنقدر که هر که می دانست بیشتر به فکر سوء استفاده افتاد تا همدلی ... و آنقدر که کثیف ترین مرد همکار شرکت قبلی که می دانست تنهایم، بعد از 1 سال و اندی شماره ام را گیر آورده بود و امروز از سر بیکاری تماس گرفته بود که به زعم خودش مخم را بزند و به مراد دلش برسد ...! و انقدر که از تنهایی ام بپوسم و دیگر نخواهم و نتوانم که از آن فرار کنم ... دلم برای خودم ......
پ.ن: باور کنید خیلی سعی کردم لینک آهنگ وایستا دنیا از رضا ضادقی را بگذارم ولی نشد که نشد! لطفاْ در هنگام خواندن این پست آن آهنگ را هم همزمان گوش بدهید بی زحمت!
.
روز جمعه اولین فرش قرمز رسمی ایران برای فیلم محاکمه در خیابان ساخته مسعود کیمیایی برگزار شد. اصلاً من هر چقدر هم بیایم و اینجا داد بزنم که بارک ا... به برنامه ریزی و تایم بندی و محافظان و گرافیک و پذیرایی و تشکیلات این برنامه بازهم دین خود را ادا نکرده ام. اصلاً آن موکت های پاره شده ی صورتی را چنان با نوار چسب می چسباندند که گویا همان فرش قرمز مخملین بر و بچس هالی وودی خودمان است! و بازیگران عزیزمان آنچنان با دیرکرد 2 ساعته سروقت بر روی موکت صورتی حاضر شدند که زیر پای هیچ کداممان علفی سبز نشد ... و چنان برنامه ریزی کرده بودند که هیچ ترافیک و بزن بزنی در خیابان پر ترددی که موکت را بهش چسبانده بودند اتفاق نیافتاد ... و آنچنان بلیط هامان را کنترل کردند که هر که بلیط نداشت را به سرعت تشخیص داده و وارد سالن کردند! وچنان مجری اعلام کرد که با شامی 2 برابر تعداد میهمانان آماده ی پذیرایی از شما هستیم که من تا خود الان همه اش در فکرم که شام 2برابر می تواند چه شکلی باشد!
ولی جدا از همه ی این اشکالات که در برگزاری اولین هر برنامه ای رخ می دهد، حرکت جالبی بود و بالاخره دیدن بازیگران و کارگردان مجموعه به همراه پشت صحنه های فیلم و اجرای آهنگ فیلم به وسیله ی رضا یزدانی خالی از لطف نبود ... راستش چند آهنگ از ایشان شنیده بودم ولی فکر نمی کردم صدایشان انقدر پرقدرت و جذاب باشد. در مورد خود فیلم نظر خاصی نمی دهم و پیشنهاد می کنم که حتماً ببینیدش ولی شاید بتوانم بگویم که 1-2 صحنه اش واقعاً برای خود من تکان دهنده بود! و در آخر اینکه بنده به خاطر سرماخودگی امروز رکورد خوابیدن در منزل را به حتم شکاندم! شک نکنید!
عکس ها را ببینید: